گلستان اندیشه ایرانی

این وبلاگ معرفی ایران و یادداشت های علمی و پژوهشی در این راستا را هدف خود قرار داده است

گلستان اندیشه ایرانی

این وبلاگ معرفی ایران و یادداشت های علمی و پژوهشی در این راستا را هدف خود قرار داده است

آرزوی باسواد شدن نفس و آناهیتا را آب برد

  


آرزوی باسواد شدن نفس و آناهیتا را آب برد

    نفس و آناهیتا دو دختری که تصاویرشان را می بینید، آرزو دارند به مدرسه بروند اما کار هر روزه شان آبکشی برای محله است.

       این دو دختر هر روز چندین کیلومتر مسیر روستا تا چشمه را با الاغ و مشک هایشان طی می کنند تا آب مورد نیاز خانواده را تامین کنند.

    تصاویر زیر در ساعت:14 روز چهارشنبه 9/2/94 تهیه شده است. در مسیر برگشت از روانسر (استان کرمانشاه) بودیم که در کناره جاده این دو دختر را همراه الاغ هایشان دیدیم.  دمی درنگ، ترمز ماشین و ترس دختران کرد از بیگانه هایی که زبانشان را هم نمی دانستند. من هم کردی بلد نبودم و با لبخند، دوربین عکاسی را به آنها نشان دادم تا نگران نباشند. چند عکس که گرفتیم، از من خواستند عکس هایشان را به آنها نشان بدهیم. خوشحال شدند و با کردی حرفهایی زدند که البته نفهمیدم.

نفس که دختر کوچکتر بود، کمی فارسی می دانست، می گفت: بدبختیم، آب لوله کشی نداریم و باید هر روز  برای روستا آب ببریم. می گفتند: مدرسه نرفته ایم و دلمان می خواهد باسواد شویم. نام روستایشان را هم بردند اما آنقدر لهجه کردیشان غلیظ بود که متوجه نشدم. دو طرف جاده را نگاه کردم، تا دور دستها. اما هیچ خانه یا چادر عشایری هم ندیدم. پشت تپه ها را با دست نشان داد و گفت؛ آنجاست.  معلوم نبود تا چند کیلومتر دیگر هم باید از تپه ها بالا بروند تا به محله شان برسند.

آفتاب داغ  ظهر صورت لطیف دختران کرد را چغر کرده بود و لبهایشان از خشکی تناس بسته و خشکیده بود. موهای مشکی و پرپشتشان برق می زد و با چشمان درشت و سیاه به ما لبخند می زدند.

آناهیتا -که بزرگتر بود- شرمو و خجالتی می نمود، و لبخندش را هم زیر روسری پنهان می کرد. موقع خداحافظی، جعبه ای شیرینی میهمانشان کردیم و تا رفتنشان به آن سوی اتوبان برایشان دست تکان دادیم. 1کیلومتر بعد از دورشدنمان با ماشین، تابلوی روستای جانجان کنار جاده خودنمایی می کرد.


 
 
 

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.