خاطرات بچگی ام با جنگ گره خورده است، بیشتر شبها به خاطر اعلام وضعیت خطر برق نداشتیم. دلخوشی ما قصه هایی بود که مادرم شبها برایمان تعریف می کرد. ما هفت بچه قد و نیم قد بودیم که مادرم قصه هایی را که از بچگی از مادربزرگش یاد گرفته بود؛ برایمان تعریف می کرد. همه داستان ها یادم رفته بود، اما مادرم که ما به او نه نه می گوییم، در آستانه 70 سالگی هنوز همان داستان ها را با آب و تاب برای نوه هایش تعریف می کند.
آبان سال 1392 با ماشین خودمان به مشهد رفتیم و مادرم در تمام راه برای آنکه دختر شش ساله مرا در ماشین آرام نگه دارد؛ تمام این داستان ها را برایش تعریف کرد اما یک تفاوت اساسی وجود داشت داستان ها به زبان فارسی باز خوانی می شد. اما من این داستان ها و افسانه های شیرین را به گویش حصاری که به زبان و گویش تاتی نزدیک است، شنیده بودم. این اختلاف موجب شد تا این افسانه های محلی را به زبان محلی خودمان که رو به نابودی است، بنویسم تا هم داستان های مادرم زنده بماند و هم در حوزه زبان و گویش محلی کاری کرده باشم.
برای آنکه فارسی زبانان هم بی بهره نمانند، قصه ها به هر دو زبان فارسی و تاتی می آید.
قصه گرگ و روباه
گرگ و روباهی باهم دوست بودند در تابستان گرگ شکار می کرد و روباه می خورد. زمستان شد گرگ بیچاره به غاری پناه برد و روباه از دیوار مردم بالا می رفت و مرغ و خروس های مردم را شکار می کرد.
یک روز کنار جوی آب دخترکی را دید که دستبندش را درآورده و کنار جوب گذشات تا لباس بشورد، روباه حیله گر دستبند دختر را به دندان گرفت و به بیابان فرار کرد، در بیابان دوست خود گرگ را دید گرگ به روباه گفت: دوست پارسا رفیق امسال یاد ما نمی کنی؟ روباه گفت: در استخر روستا مروارید پیدا می کنم می فروشم و با پولش غذا تهیه می کنم. گرگ گفت: مرا هم ببر آمدند بالای استخر، روباه به گرگ گفت: بپر توی آب. گرگ بیچاره پرید توی پاب، هرچه گشت چیزی پیدا نکرد روباه گفت: به زیر آب برو زمستان بود آب یخ زد و گرگ بیچاره دمش به یخ ها چسبید هرچقدر تلاش کرد نتوانست از آب بیرون بیاید ناگاه دمش کنده شد و جیغ زنان به سمت غار خود پناه برد.
بعد از یکماه از غار بیرون آمد باز دوستش روباه را دید که با بدن آردی می آید. گفت رفیق دیگر چه نقشه ای داری؟ دمم را که کندی
روباه گفت: مدتی است پیش آسیابان کار می کنم ، گرگ گفت مرا هم ببر. روباه و گرگ شبانه به آسیاب رفتند روباه گفت: اول تو سنگ آسیاب را بلند کن من آرد بخورم بعد من بلند می کنم تو آرد بخور.
گرگ نادان سنگ را بلند کرد روباه تمام آردها را از روی سنگ آسیاب زیرین لیسید بعد نوبت گرگ شد روباه سنگ را بلند کرد تا گرگ زبانش را برای لیسیدن روی سنگ مالید، روباه سنگ آسیاب رویی را رها کرد و زبان گرگ بیچاره له شد، باز هم روباه فرار کرد و گرگ بدبخت به غارش پناه برد.
بعد از مدتی که از غار بیرون آمد روباه را دید که رنگی شده است به او گفت: ای روباه مکار این بار چه کلکی سوار کرده ای؟ زبانم را که له کردی؟ دمم را که کندی؟ روباه گفت: من پیش یک نقاش کار می کنم باز گرگ گفت: مرا هم پیش نقاش ببر تا شاگردی کنم شبانه به پشت بام رنگرز رفتند از باجه ( سوراخ بالای سقف) نگاه کردند و روباه گفت: بپر پایین. گرگ پرید و به داخل خم رنگ افتاد خواست از خمره بیرون بیاید، اما همره ها بهم خوردند و تمام رنگها به زمین ریخت روباه فرار کرد و گرگ بیچاره در مغازه گرفتار شد صبح که رنگرز به سمت مغازه آمد، دید جوی رنگ از زیر در مغازه به راه افتاده است در را باز کرد و گرگی را دید که گوشه مغازه کز کرده است در را بست و همسایه ها را خبر کرد و همسایه ها با بیل و کلنگ و چوب به جان گرگ بیچاره افتادند آنقدر زدند که دست و پای گرگ شکست و گرگ لنگان لنگان به سمت غار فرار کرد.
بعد از مدتی باز روباه را دید که دارد با چوب های نازک سبد می بافد؛ گرگ گفت: خوب مرا قال گذاشتی روباه گفت: در حال حاضر سبد می بافم و می فروشم اگر دوست داری تو هم بباف گرگ گفت: به من هم یاد می دهی؟ گرگ و روباه باهم بالای کوه رفتند تا چوب بیاورند چوب زیادی جمع کردند و مشغول بافتن شدند. تا نیمه که بالا آمد روباه به گرگ گفت: بیا داخل سبد بنشین تا من ببینم اندازه ات هست؟ گرگ گفت: چرا من؟ گفت: زیرا قد تو بلند تر است و سبدمان بزرگتر می شود و خریدار بیشتر به ما پول می دهد.
گرگ نادان باز هم گول خورد و داخل سبد رفت روباه بلافاصله بافتن را ادامه داد و در سبد را هم بافت و کور کرد به طوری که دیگر در سبد باز نمی شد.
گرگ بیچاره گفت: حالا من چه طوری بیرون بیایم؟ کمی صبر کن الان تو را بیرون می آورم. بعد سبد را از بالای کوه به پایین پرت کرد. و گرگ بیچاره تا به ته دره برسد؛ تکه تکه شد روباه قاه قاه خندید و گفت: از دست گرگ نادان راحت شدم.
قِصهَ ی وِرگِ و روباه .
ورگی و روباهی باهم دوس بین. تابستانان وقتی هوا خوب بِه، وِرگَه مِشِه شکار و روبا دی هَندا مُخُورد. زَمستان شد و غذا پیدا میشد. وِرگ گِسنَگی دَه شِه یه غار مُون ، روبا دیفارِ مردِم دَه مِشه جور و مِرِغِ خروسای مَردِمَه مِگِیت مُخُورد.
یِه روز روبا نزدیک قنات دی دَ دِ یه تَرَک دَسبَندِشَ دَرُردی چِنایی زمین یه گوشَ، روبا دِ و یواشکی دسبند دِزَست و فرار کِرد شِه طرف بیابان. ورگه روبا دِ گوت: آی رفیق پارسال دوس امسال آشنا اَچاندَری؟
روبا گوت: اَستَل مُون دَ مِروارید پیدا مِنِم مِبَرِم بازار مِروشِم، بیجیش دَ خوراک مِخَرِم. تِ دِی بیرو شیم.
دِتایی شِن اَستَل طرف. ورگه شِه اَستَل مون هوا سرد بِ هرچی گرَدَست هیچی پیدا نِکِرد، کلیشَ دَرورد دَرَوِن روبا گوت اَچَه دَرِه؟
روبا گوت شو جیرتَر آو بیخَه وِن . ورگ شِه آو بیخ هوا داشت غروب مِشِد، آو کم کم یخ زِه و دِمبِ روبا یَخان مُون دَ گیر کِرِد، تَقَلا کِرد تا دَرا دَرَوِن. دِمبِش کَندَه شِد ورگ ترسش مردِم دَ فرار کِرد شِه غارش مُون.
یه ما بعد باز غار دَ دَرآمِه دَرَوِن. رفیقشَ دِ که بَدَنِش آردی گُوت آی روبا باز چه کلکی سُآر کِردِی؟ روبا گوت مِدَتی آستووان پهلوده کار مِنِم. خواستی تِ دی بیرو. شُو کی شِد. روبا و ورگ شِن آستو. روبا ورگهَ یَ گوت اول تِ سنگ آستو بلند کِن من آردِ وسط دوتا سنگَ خورِم بَعدَا من سنگ بلند مِنِم تِ بُخُور.
وِرگِ نادان سنگ بلند کِرد و نیه داشت. روبا زِبانِشَ دَ لیس زِ هَمَه ی آردانَ خُورد، خوب کی سیر شِد، ورگ گوت حالا تِ بخور. سنگَ بِلَند کِرد تا ورگهَ زِبانِشَ دَرورد لیس زَنِه سَنگِ آستواَ ول کِرد کَت روبا زِبان سَر و خودش فَرار کِرد. ورگهَ زِبان لی شِد ورگ آستو دَ فرار کِرد دِباره شِه غارِش مُون.
یِه مِدَت دیِه دِبارَه غار دَ دَرآمِ دَرَوِن. روبا دِ کی رنگی شِدی. روبا گوت: اینبار دیَه چه کَلَکی سُآر کِردِی؟ زبانمَه کی لی کِردی، دِمبِمَ کی قطع کِردی .
روبا گوت یه مدت رنگرزی د َکار مِنِم . ورگ گوت: منه دی بَر شاگردی کِنِم. شُآنه شِن پشت بُم رنگرزی. روبا ورگ گوت بیرو لیکَه دَ بپریم جیر. ورگ پَرَست کَت خُمره رنگ مون. روبا دی فرار کِرد. ورگ خمره مون دَ هی خودش تکان تکان هَدَا خمراهان خورد بهم بشکست و رنگان ریت زمین.
آفتو زرد رنگرز شِه دِکانِش. دور دَ دِ مغازه در بیخ دَ رنگان راکَتی، در هوکِرت ورگ دِ کی یه گوشه دَ کِز کردی. در مغازه بست مردِمَه خبر کرد، مردِم بیل، کلنگ، داس و چوب دَ کَتِن به جان ورگ . ورگ بیچاره با دَسُ پای چُلاق فرار کرد سمت بیابان دِبارَه شِه غارش مون.
بعد مدتی دِباره روبا دِ کی داره سبد مِبافِه. گوت چی مِنی؟ گوت مِشُوم کوه سَر دَ شوش مورم سبد مِبافِم تِ دی بیرو .
ورگ بیچاره دباره گول خورد، باهم شِن کو سَر. روباه شروع کِرد به سبد بافتن، یک قد کی بافت، ورگ گوت بیرو شو مونِش وینم اندازیتِ؟ ورگ شِه مونِش روبا تِن تِن بافت و سر سبد کور کِرد، ورگ گوت چی منی؟ پس من چه جوری دِرآم دروِن؟ روباه گوت یه دقه صبر کِن مِفَمی. بعد سبد قِل هَدا ، سبد کوه سر دَ پَرت کِت پایین، ورگ بیچاره سبد بیجه قِل خورد بانه جیر تیکه تیکه شِد. روبا قَه قَه خندَست، گوت از دستت راحت شِدِم ورگ نادان.