گلستان اندیشه ایرانی

این وبلاگ معرفی ایران و یادداشت های علمی و پژوهشی در این راستا را هدف خود قرار داده است

گلستان اندیشه ایرانی

این وبلاگ معرفی ایران و یادداشت های علمی و پژوهشی در این راستا را هدف خود قرار داده است

داستان خیر و شر- قصه های نه نه احترام


در روستایی دو رفیق به نام های خیر و شر زندگی می کردند. آنها که در روستا نمی توانستند معاش خود را بدست آورند باهم عهد کردند که به شهر بروند مقداری غذا و توشه با خود برداشتند و به راه افتادند، پس از ساعت ها راه رفتن، خسته و گرسنه شدند ، استراحت کردند و خواستند غذا بخورند. رفیق حیله گر که شر بود، گفت: دوست من اول بیا غذای تو را بخوریم بعدا فدا غذای مرا بخوریم.

  

خیر ساده دل قبول کرد و غذایش را به دوستش داد، باهم غذا خوردند و قدری استراحت کردند دوباره به راه افتادند. پس از یک روز دوباره گرسنه شدند، خیر گفت: رفیق بیا غذا بخوریم من گرسنه ام شر جواب داد: من غذایم را به تو نمی دهم. خیر گفت: ما باهم قرار گذاشتیم، تو غذای مرا خوردی. شر گفت: خوب می خواستی ندهی من غذایم را به تو بدهم خودم گرسنه می مانم.

خیر خیلی ناراحت شد بر سر دوراهی رسیدند هر یک به شهر می رفت. خیر گفت: تو رفیق نارفیقی هستی، هرکدام از هم جدا می شویم. وقتی خیر به دروازه شهری رسید مردم دور او را گرفتند و او را به کاخ پادشاهی بردند هرچه خیر گفت: مرا رها کنید رهایش نکردند گفتند: پادشاه ما دیروز مرده است وصیت کرده هر غریبه ای که  اولین نفر از دروازه شهر وارد شد او را پادشاه کنید. خیر گفت: من از پادشاهی چیزی نمی دانم رهایم کنید گفتند: به تو یاد می دهیم. چند ماهی گذشت او به مردم فقیر رسیدگی می کرد، همه از پادشاهی او راضی و خرسند بودند، او روزها در کوچه و خیابان ها راه می رفت و از حال مردم باخبر می شد.

از قضا روزی با وزیران خود در خیابان ها گشت می زد چشمش به رفیق سابقش شر افتاد، در گوشه ای نشسته بود و گدایی می کرد. جلو رفت و از حالش جویا شد. شر با ناباوری خیر را شناخت و گفت: تو چگونه به این مقام رسیدی؟ گفت: مرا خداوند به این مقام رساند، همان که مرا خیر نامید. شر به گریه افتاد، گفت: مرا ببخش من به تو کردم خیر او را بخشید و در دربار به او پست و مقامی به او داد تا دست از گدایی بردارد. ولی شر در دربار هم دست از اخلاقش برنداشت و بر علیه او توطئه می کرد و شر به پا می کرد. تااینکه یک روز خیر او را به سزای عملش رساند. 

قصه ی خیر و شر

یه دی مون دَ دِ  تا رخیف به اسم خیر و شر زندگی مِکِردِن. اون دتا کی نتانستَبین دی مون دَ روزیشانَ درورِن، باهم عهد کِردنِ شون شهر. یُخوردَه خوراک و توشه خودشان بیجه هویتن و راه کَتِن، بعدِ  چند ساعت ها راه شِیَن خسته و گسنَه شِدِن ، استراحت کردن و خواستن غذا خورن. رفیق حیله گر کی شر بِه، گوت: دوست من اول بیرو اشتِه غذایَ خوریم بعدا سبا چَمَن غذای خوریم.

خیر ساده دل قبول کِرد و غذاشَ هَدا  رخیفشَ ، باهم غذا خوردن و یخورده استراحت کِردن، دوباره راه کَتِن. بعد یک روز دوباره گِسنَه شِدِن، خیر گوت: رفیق بیرو غذا خوریم من گِسنیمِه . شر جواب هَداد: من غذامَ هَمیدِم تویَ. خیر گوت: ما باهم قرار چِنایَ بِم ، تو غذای مَنَه خوردی. شر گوت: خوب موس هَنِدی من غذامَ  هَمیدِم  تیَ خودم گِسنَه مِمانِم.

خیر خیلی ناراحت شِد دوراهی کی رَسَستِن هر کَدوم شین شهر. خیر گوت: تِ رخیف نارفیقی هستی، هرکِدوم از هم جدا مِبیم. وقتی خیر به دروازه شهر رسست مردم دور اونَ گیتن و اونَ بردِن کاخ پادشاهی مون. هرچی خیر گوت: مَنَه رها کِنین وِلِش نِکِردِن گوتن: چَما پادشاه اَدی مِردی، وصیت کِردی هر غریبه ای که  اولین نفر از دروازه شهر دَ وارد بو اونَ پادشاه کِنین. خیر گوت: من  پادشاهی دَ چیزی میی دانِم ولم کِنین گوتن: تِ یَ یاد هَندیم. چند ماهی گِذَشت، اون به مردم فقیر رَسیدَگی مِکِرد، همه چون پادشاهی دَ راضی و خرسند بین، اون روزان  کِچه  خیابانان دَ  راه مِشِه و مردِم حال دَ باخبر مِشِد.

از قضا روزی وزیراش بیجه خیابان دَ گشت مِزِ چشمش کَت به رفیق سابِقِش شر، دِ یِ گوشه دَ هانیشتی و گدایی مِنِ. جلو شِه و حالِش دَ باخبر شِد. شر باور میکرد، گوت: تِ چطوری به این مقام رَسَستی؟ گوت: منه خداوند به این مقام رَساندی، همون کس کی اسم منه چنا خیر. شر بِرمه کِرد و گوت: مَنَه ببخش من به تِ بد کِردِم خیر اونَ بخشست و دربار مون دَ  اونَ پِست و مقام  هَداد تا دست از گَدایی هوگیرِ. ولی شر دربار دِ دی دست از اخلاقش هومیگیت و علیه اون توطئه مِکِرد و شر به پا مِکِرد. تا اینکه یک روز خیر اونَ به سزای عملِش رساند. 

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.