روزی روزگاری در زمانهای قدیم مردی در روستایی زندگی می کرد ولی عقل درستی نداشت این مرد 3 دختر داشت، همسرش مریض بود پس از مدتی زن مرد و پس از چهل روز مرد دختر هایش را صدا کرد و گفت: مادرتان وصیت کرده که بعد از مرگم صندوقم را بازکنید و کفش هایی داخل آن را بردارید، به پای هرکس که بود او را به زنی بگیر.
دخترها در صندوق را باز کردند و کفش ها را به پدر دادند مرد کفش ها را داخل کیسه ای گذاشت و براه افتاد از صبح تا عصر گشت، گشت و گشت ولی کسی پایش اندازه کفش نمی شد، شب نا امید به خانه برگشت کیسه را به گوشه ای انداخت، دخترها که ناراحتی پدر را دیدند، ماجرا را به دختر سوم که زیرک گفتند، از کنجکاوی آهسته کفش ها را برداشت و پایش کرد، کفش ها اندازه اش بود. پدر که دید کفش ها اندازه دختر خودش است گفت: مادرت وصیت کرده و تو باید زن من بشوی.
دختر عصبانی شد و گفت: پدر خجالت بکش تو پدر من هستی معصیت دارد از خدا بترس ولی پدر دست بردار نبود گفت: یا زنم می شوی یا من تو را می کشم دختر به پدرش گفت قبول زن تو می شوم، شب تاریک شد دختر به بهانه ظرف شستن به حیاط رفت از تاریکی شب استفاده کرد و از خانه فرار کرد و گفت: پروردگارا از دست این پدر کم عقل خودم را به تو می سپارم. رفت و رفت و رفت تا در بیابان تاریک به زیر بوته های خار پنهان شد، سپیده که زد چوپانها گوسفندان را به چرا می بردند دختر پیش یک چوپان رفت و به او گفت: یکی از بزغاله هایت را بکش ، پوستش را درسته بکن، گوشتش مال خودت، پوستش را بده به من. پولش را هم می دهم. چوپان قبول کرد. بزغاله بزرگی را سرزد پوستش را درسته کند و به دخترش داد دختر از ترس پدر لباس بزغاله را پوشید ، از این صحرا به آن صحرا می رفت به چشمه آبی رسید بر لب جوی آبی ایستاد پسر پادشاهی با اسب خود به سرچشمه آمده بود تا به اسبش آب بدهد دید بزغاله ای تنها لب چشمه ایستاده گفت: بز بزی کنار برو اسب من آب بخورد. بز کنار رفت.
بزغاله کنار رفت پسر گفت: عجبا این بزغاله حرف مرا می فهمد، گفت: بزبزی از گله جامانده ای راه خانه ات را نمی دانی بزی گفت: بع بع. پسرک دست و رویش را شست، بزغاله را جلوی اسب گذاشت و به طرف خانه به راه افتاد. به خانه که رسیدند، بزغاله را در انبار انداخت و ماجرا را برای مادرش تعریف کرد. دختر هم ظهر که همه می خوابیدند، آهسته بیرون می آمدو چیز هایی پیدا می کرد و می خوردچند روزی گذشت هوا گرم بود دختر دید که بدنش در پوست گوسفند بو گرفته، ظهر که همه در خواب بودند، در انبار را باز کرد و پوستینش را کند و در حوض حیاط پرید و بدن خود را شستشو داد. غافل از اینکه پسرک پشت پنجره دارد او را نگاه می کند و سرش فاش می شود.
فردا پسر به مادرش دستور داد که مادر غذای نهار مرا بدهید بزغاله بیاورد مادر گفت: پسرم بزغاله که حیوان است، نمی تواند غذا بیاورد اما پسرک قبول نکرد و گفت: حتما باید غذای مرا برغاله بیاورد بزغاله را از انبار بیرون آوردند، گفتند پسر پادشاه خواسته غذایش را تو ببری، کمک کردند و غذا را به دست بز دادندو به اتاق پسرک بردند.
پسر پادشاهی که ماجرا را می دانست شمشیری در پیش خود گذاشت همین که بزغاله غذا را زمین گذاشت پسر دستش را گرفت و گفت: پوستت را بکن و گرنه با شمشیر پوستین را می درم. دخترک پوستین را بیرون اورد پسرک خوشحال شد و مادر و اطرافیان را صدا زد و گفت: این همان خانم بزی است همه تعجب کردند و از دختر خواستند که ماجرایش را تعریف کند ، دختر سرگذشت خود و پدرش را تعریف کرد، پسر پادشاه یک دل نه صد دل عاشق دخترک شد، عاقد آوردند و دختر را به عقد پسر درآوردند و چند شبانه روز جشن گرفتند، بعد از مدتی خدا به آنها پسری داد.
پدر کم عقل که کینه دختر را بدل داشت هنوز به دنبال او می گشت تا یک روز به گدایی به در خانه دختر رسید دختر که غذایی برای گدا به کوچه اورد او را دید و پدرش را شناخت، او را با عزت و احترام به خانه آورد یک هفته از او پذیرایی کرد تا یک شب که همه به خواب رفتند دختر دید بچه اش برای شیر از خواب بیدار نمی شود، بلند شد و به سر گهواره رفت ناگهان دید پدرش سر بچه را بریده و از خانه فرار کرده است، با شیون و فریاد او اطرافیان آمدند. دختر به امام هشتم دخیل بست امام رضا با آب دهن سر بچه را چسبانید و شفا داد به دنبال پدر دختر گشتند و او را گرفتند و به سزای عملش رساندند.
دَدَی کم عقل و تَرَک زیرک
روزی روزگاری، اون قدیمان، ی مردی داهاتی مون دَ زندگی مِکِرد ولی عقل دِرِس حسابی نِداشت. این مرد 3 تا تَرَک داشت، زنش مریض بِ بَدِ مِدَتی زنَ مِرد و چلیش کی سربانِه مرد تراشَ صِدا کِرد و گوت: نه نیتان وصیت کِردی بعد چَمن مِردَن صندوقمِ هوکنین و چمن کفشانَ هوگیرین، به پای هرکس کی شِ اون زن بَر.
ترکان در صندوقَ هوکردنِ ِ کفشان هدان دَدیشانَ . مرد کفشانَ چِنا داخل کیسیشِ ِ راه کت. از آفتو صیبح تا آفتوزرد مِگردست، گشت و گشت ولی پای هیشکی اندازه مییشد، شب نا اِمید هوگردست خانه کیسَه یَ بنگا ی گوشهَ ، ترکان کی ناراحتی دَدیشانَ دین، ماجرا را به ترک سِوم کی بقیه دَ زیرکتر بِ گوتن، اون دی کِنجکاوی دَ یواشکی کفشانَ هوگیت و پاش کِرد، کفشان اندازیش بِ. دَدیش کی دِ کفشان اندازه ترشِ گوت: نه نیت وصیت کردی و تِ باید چَمَن زن بی.
ترک عصبانی شِد و گوت: دَدَ خجالت بکش تِ چَمن دَدَی ، معصیت داره، خدا دَ بترس ولی ددیش دست بردار نبه گوت: یا زنم مِبی یا مِکِشّمتَ. ترک ددیش گوت قبولِ زنت مِبوم، شو تاریک شِد ترک به بهانه ظرف شوردن شه حیاط مون، تاریکی شو دَ استفاده کِرد ، خانه دَ فرار کِرد و گوت: پروردگارا از دست این دَدَی کم عقل به تو پناه مورم. شِ و شِ تا به ی بیابان رسست ، تاریکَ شو شِ وَرَکَ بوتان بیخ دَ قایم شِد، آسمان کی سفیدک زِ چوپّانان گسفندانَ بردن چرا. ترک شِ یک چوپان پَلو ی اونَ گوت: ی دَنَ بزغالات کِش ، پوستشَ درستَه بکّن، گوشتش مال خودت، پوستش هَدَن منَ. پولش دی هندمتَ. چوپان قبول کرد. یک دنه قوره بزغاله یَ سرزی پوستشَ دِرِسَ کند و هدا ترکَ. ترک از ترس ددیش لباس بزغاله ی تن کِرد ، از این صحرا به آن صحرا مِشِ، به ی چَشمَه ی آو رَسَست. جو لو دَ بشتابِ کی دِ پاتشا سر اسبش بیجهَ چشمه سر دَ بشتای تا اسبش آو خورِ . پاتشا سر دِ ی بزغالهَ تنها چَشمَه لو دَ بشتایی. گوت: بِز بِزی شو کنار چمن اسب دی آو خورهِ. بزَ شِ کنار.
سرک گوت: عجب این بزغالهَ حرف مَنَه مِفَهمِ، گوت: بِزبِزی گلَه دَ جامانده ی؟ رای خانیتَ میدانی؟ بِزی گوت: بِع بِع. سرک دست و روشَ شورد، بزغاله چنا جلوی اسبش و را کت سمت خانیش. به خانه کی رسست، بزغاله ی بنگا انبار مون و ماجرایَ نه نیش واسن تعریف کِرد. ترک دی ظِر کی همه هَخوتَبین، آهسته بیرون مانِ و چیز هایی پیدا مِکِرد و مُخورد. چند روزی گذشت هوا گرم بِ. ترک دِ تنش پوستِ گسفن مون دَ بو هیتی، ظهر کی همه خُو دَ بِن ، در انبار هوکردِ و پوستینشَ کند و پرست حیاط حوض مون و بدنش شورد. غافل از اینکی سرک پنجره پشت دَ دارِ اونَ نیاه مِنِه و سرش فاش شدی.
سَبا سرک نه نیش دستور هَدا کی چَمَن ناهارَ هدین بزغاله بُرِ نه نیش گوت: آخِ سرک این حیوانِ زِبان بستَ کی میتانِ غذا بُرِ اما سرک قبول نِکرد و گوت: حتما باید چمن غذایَ برغاله بُرِ. بزغالهَ یَ انبار دَ دَروردِن، گوتن پاتشا سر خواستی ت غذاشَ بَری، کِمک کردن و غذای هدان بزغاله دس و رستان سرک اتاق.
سرک کی ماجرای مِدانِست ی شمشیر چنا خودش پَلو، همین کی بزغاله غذای چنا زمین سرک دستش گیت و گوت: پوستت بکن و گرنه شمشیر دَ پوستت مِکَنم. ترک پوستینَ دَرورد. سرک خوشحال شد و نه نیش و اطرافیانَ صدا زِ و گوت: این همان خانم بِزی. همه تعجب کردن و از ترک خواستن ماجراشَ تعریف کنه ، ترک سرگذشت خودش تعریف کرد، پاتشاه سر یک دل نه صد دل عاشق ترک شد، عاقد بُردن و ترک به عقد پسر دروردن و چند شبانه روز جشن گیتن، بعد مدتی خدا یک سرک هداشانَ.
دَدَی کم عقل که کینه ترک بدل داشت هنوز به دنبال اون مِگشت تا یک روز به شکل گدا بانِ تَرِش خانه. ترک یُخده غذا برد گدا واسن دِ دَدیشِ . اونَ با عزت و احترام برد خانه. یک هفته چیش د پذیرایی کِرد. تا یک شب که همه خو دش بین ترک دِ کونیش شیر واسن بیدار نِشِدی، بلند شِد و شِ گهواره سر. ناگهان دِ ددیش کونه سر بروندی و خانه دَ فرار کردی، با شیون و فریاد اطرافیان بانین. ترک به امام هشتم دخیل بست امام رضا با آوی دهن کوه سر چسباند و شفا هداد. بعد گردستن ترک دَدَه پی، اونه پیدا کِردِن گیتن و کِشتِن.