تاجری بود که در شهری دکان داشت این تاجر با اینکه انبارهای پر از روغن و برنج و چیزهای دیگر داشت ولی خیلی خسیس بود این مرد با دختر یک خانواده ازدواج کرد صبح که به دکان می رفت یک تکه نان خشک و ظرف آبی برای همسرش می گذاشت تا شب که بر می گشت و همه در اتاق ها و صندوق ها را قفل می کرد زن بیچاره از گرسنگی ضعیف و بیمار شد دریغ از دکتر و دوایی تا اینکه زن مرد و مرد به خواستگاری دختر دوم خانواده امد، باز همین شیوه ادامه داشت تا دختر دوم هم از گرسنگی و بیماری نتوانست دوام بیاورد و مرد.
مرد خسیس به خواستگاری دختر سوم آمد ...
مرد خسیس به خواستگاری دختر سوم آمد که خیلی زیرک و باهوش بود پدر خانواده گفت محال است دو دختر مرا بردی و کشتی دیگر با ازدواج سومی مخالفم، اما دختر سوم پافشاری کرد که مرا به او بدهید می خواهم او را تنبیه کنم و تلافی دو خواهر دیگر را دربیاورم، با اصرار زیاد پدر قبول کرد و دختر را به عقد مرد تاجر درآورد.دختر به مادرش گفت: تا می توانی برایم نان و حلوا بپز و در صندوق من بگذار تا مثل خواهرهایم از گرسنگی نمیرم و به هدفم برسم. مرد تاجر زن سوم را به خانه اورد طبق معمول صبح مقداری نان در تاقچه گذاشت و به دکان رفت.
دختر زیرک از نان و حلوایی که مادرش برایش گذاشته بود یواشکی می خورد و نصف نان را در تاقچه می گذاشت یکی دو ماهی گذشت مرد گفت: عجب زن نجیبی نصف نان هم خرج ندارد، کم کم زن اعتماد مرد را جلب کرد و مرد تاجر فریب خورد و کلیدهای انبار را به زنش داد.
مرد تاجر صبح به دکان رفت و زن دست کلیدها را برداشت و به انبار پر از مواد غذایی رفت شب که مرد برگشت دید زن یک دیگ پر از پلو و بوقلمون درست کرده است. مرد عصبانی شد و گفت: امان زن می خواهی مرا بیچاره کنی. زن گفت: یادت باشد با خواهرهای بیچاره من چه کردی، از این به بعد هر شب همین است، فردا شب باز تاجر برگشت و دید دوباره زن یک دیگ بزرگ غذا بار گذاشته و به همسایه ها هم می دهد. یک ماه گذشت مرد تاجر به زنش گفت: دست از این کارها بردار وگرنه من می میرم، زن گفت: تو بمیر همین است که هست. مرد تاجر خود را به مردن زدو دراز به دراز افتاد همسایه ها جمع شدند، زن در گوش مرد گفت: الان مردم می آیند و تو را به قبرستان می برند برخیز، مرد گفت: باز پلو می پزی؟ زن جواب داد هر شب. مرد گفت: پس می میرم، غسال خبر کردند مرد را شستشو دادند و در تابوت گذاشتند، زن زیر گوشش گفت: دارند تو را به گور می برند برخیز، تاجر گفت: باز پلو می پزی زن گفت: آری هر شب می پزم. مرد گفت: پس مرا در گور بگذار ، تاجر را به قبر گذاشتند زن جلو امد و گفت: یک دست شوهرم را از قبر بیرون بگذارید چون وصیت کرده تا دستش از دنیا کوتاه نشود، همین کار را هم کردند و همه به خانه برگشتند.
شب که شد نیمه های شب کاروانی با قاطر بار شیشه از گورستان عبور می کردند مرد بیچاره که نمی توانست نفس بکشد، ناگاه دستش را برای نجات تکان تکان داد قاطرها رم کردند و تمام شیشه ها از بار قاطر افتاد و شکست. صاحب قاطرها آمدند جلو دست تاجر را که دیدند؛ قبر را شکافتند تاجر بیچاره کفن پوش از قبر بیرون آمد و صاحب قاطرها با چوب و زنجیر به جانش افتادند به قدری او را کتک زدند که بدنش سیاه و کبود شد ، در این حین پا به فرار گذاشت. به خانه که رسید در زد همسرش گفت: کیستی؟ گفت: شوهرت هستم در را باز کن زن گفت: شوهر من مرده ، تاجر گفت: غلط کردم، در را باز کن از این به بعد هر شب پلو بپز چون در گورستان آدم را با زنجیر و چوب کتک می زنند. زن با این نیرنگ مرد خسیس را ادب کرد.
زن اول به دولت می رسانندت، زن دوم لب گورت می برد، زن سوم به خاکت می سپارد.
قصه مرد خسیس
یه تاجر یه شهرمون دَ دِکان داشت. این تاجر با اینکی انباراش مون دَ یه عالمَه روغن و برنج و چیزهای دیگر داشت ولی خیلی خسیس بِ. این مردَ یه ترک برده بِ، صیب کی مشه دکان یه تیکّه نان خشک و یه ظرف آو چنّا زنش واسن تا شو کی هونگردست و همه در اتاقانَ و صندوقان قفل مِکرد. زن بیچاره گِسنیدِ ضعیف و بیمار شِد دریغ از دکتر و دوایی تا اینکه زنَ مِرد و مَرد شِ خواستگاری ترکِ دوم خانواده ، باز همین شیوه ادامه داشت تا دومین تَرَک دی گسنی دَ بیمار شد و مِرد.
مرد خسیس شِ خواستگاری سومین ترک کی خیلی زیرک و باهوش بِ. دَدیش گوت محالِ . دّتا ترامَ بردی به کشتن هدای این یکی دیَ همیدم، اما ترک پافشاری کِرد کی منَ هدن من تاجریَ مومه. مو مرد خسیسَ تنبیه کِنِم و تلافی خورامَ درورم، با اصرار زیاد، دَدیش قبول کِرد وترک به عقد مرد تاجر درورد. ترک نه نیش گوت: تا مِتّانی چَمَنه نان و حلوا پچ و چِنَن صندوق مون تا مثل خورام گسنی دَ نِمیرِم. مرد تاجر زن سوم برد خانیش، طبق معمول صیب یخورده نون چنا تاقچه مونِ شِ دِکان.
ترک زیرک از نان و حلوایی کی نه نیش چیشَ چنای بِ یواشکی مُخُورد و نصف نون چنا تاقچه سر. یکی دو ماهی گذشت مرد گوت: عجب زن نجیبی نصف نون دی خرج نِداره، کم کم زن اعتماد مردَ یَ جلب کِرد و مرد تاجر فریب خورد و کلیدای انبار هدا زنشَ .
مرد تاجر صیب مِشِ دِکان و زن دست کلیدانَ هونگیت و مِشِ انبار پر از مواد غذایی مون. شو کی مرد هونگردست، دِ زن یک دیگ پر از پلو و بوقلمون درست کِردی . مرد عصبانی شد و گوت: امان زن مو منه بیچاره کِنی. زن گوت: یادت بو چَمَن خوران بیجه چی کِردی، از این به بعد هر شب همینِ، سبا شو باز تاجر هوگردس خانه و دِ دِباره زن یک دنه دیگ بِزَن غذا بار چنای ی هند همسایانَ. یک ماه گذشت مرد تاجر زنش گوت: دست از این کارات هوگیر وگرنه من مِمیرِم، زن گوت: تِ بمیر همین کی هست. مرد تاجر خودشَ زِ به مردن ِ دراز به دراز کت همسایان جمع شِدِن، زن مردَ گوش بیخ دَ گوت: الان مردم مان و تِیَ مِبَرِن قبرستان بِلند با، مرد گوت: باز پلو مپچی؟ زن جواب هداد هر شو. مرد گوت: پس مِمِیرم، غسال خبر کردن مرد یَ شِستِشو هدادن و چنان تابوت مون، زن مرد گوشش بیخ دَ گوت: دارن تِیَ مِبَرن گور مون بلند با، تاجر گوت: باز پلو مِپچی زن گوت: آهان هر شو مپچم. مرد گوت: پس منه چِنَن گور مون ، تاجر بردن قبر مون چنان زن بانِ جلو و گوت: یه دس شورِم قبر دَ چنین دَرَوِن چون وصیت کردی تا دستش از دنیا کوتاه نبو، همین کار دی کِردن و همه هوگردستن خانیشان.
شو کی شِد نیمه های شو کاروانی با قاطر بار شیشه گورستان دَ عبور مِکِردن. مرد بیچاره کی میّتانِست نفس بکشه، دستش برای نجات تکان تکان هداد قاطران رم کردن و تمام شیشه ان قاطر سر دَ کت و بشکَست. صاحب قاطران بانین جلو دست تاجر کی دن؛ قبر بشکاتن تاجر بیچاره کفن پوش قبر دَ درآمِه درون و صاحب قاطران با چوب و زنجیر کتن به جانش . اونقدر اون کتک زین کی بدنش سیاه و کبود شِد ، مرد در این حین پا به فرار چنا. به خانه کی رَسست در زِ . زنش گوت: کی؟ گوت: شوَرتم در هوکن. زن گوت: شوهر من مردی ، تاجر گوت: غلط کِردم، در هوکن از این به بعد هر شب پلو پچ. چون گورستان مون دَ آدمَ مزنن با زنجیر و چوب کتک مزنن. زن با این نیرنگ مرد خسیَس ادب کِرد.