گلستان اندیشه ایرانی

این وبلاگ معرفی ایران و یادداشت های علمی و پژوهشی در این راستا را هدف خود قرار داده است

گلستان اندیشه ایرانی

این وبلاگ معرفی ایران و یادداشت های علمی و پژوهشی در این راستا را هدف خود قرار داده است

داستان پسر تنبل- قصه های نه نه احترام


یکی بود، یکی نبود پسر تنبلی بود که در دهکده ای با مادرش زندگی می کرد این پسر خیلی تنبل و بیکار و بی عار بود همیشه در رختخواب می خوابید . مادرش هر چقدر نصیحتش می کرد فایده ای نداشت حتی از تخت پایین نمی آمد تا غذا بخورد مادر بیچاره اش غذا را کنار تختش می برد، مادرش دیگر از دست او به ستوه امده بودف فکر کرد و نقشه ای کشید تا پسر تنبل را ادب کند.

  

پسر تنبل خیلی خیلی سیب دوست داشت و نمی توانست از سیب بگذرد. مادرش رفت از بازار 5 سیب خرید وقتی که او در خواب بود سیب ها را یکی پایین تخت گذاشت، یکی را در آستانه در گذاشت سومی را در حیاط خانه، چهارمی را در جلوی در حیاط و آخری را توی کوچه پشت در خانه گذاشت. از روز قبل هم غذا برای پسرش نبرد پسر که خیلی گرسنه بود هرچه صدا زد مادرش اعتنا نکرد پسرک از جای خود بلند شد دید یک سیب پایین تخت اوست دستش را دراز کرد برداشت و به دندان کشید، باز دید یکی جلوی در اتاق است نتوانست جلوی خود را بگیرد، بلند شدو دومی را هم برداشت و خورد، باز دید یکی بیرون در است ان را هم برداشت باز چشمش توی حیاط افتاد او را هم خورد دید توی کوچه هم یک سیب است وقتی به کوچه رفت تا پنجمی را بردارد؛ مادرش فورا در خانه را به روی او بست و بدین ترتیب او را از خانه بیرون کرد. هر چقدر پسر فریاد زد مادر در را به رویش باز نکرد و گفت: تا نروی و کاری برای خود دست و پا نکنی به خانه برنگرد.

پسرک که از مادر ناامید شد، رفت و رفت تا لب جوی آبی رسیدکمی شیر جلوی خود ریخت، یک تخته برداشت و مقوایی به آن میخ کرد و وقتی مگس ها ی دور و برش زیاد می شد؛ با تخته بر سر او می زد و مگس ها را می کشت. با خودش گفت: مادرم کجاست تا ببیند که چه پسر شجاعی دارد با یک ضربه صد تا مگس را کشت و به خودش مغرور شد  و گفت:  تخته ای درست کردم که با آن صد نفر را حریفم. آنقدر گفت تا آوازه اش به شهر رسید ، مردم را دور خودش جمع می کرد و می گفت من پهلوانم. خبر به حاکم شهر رسید او را با خود به دربار بردند و گفتند: این پهلوان به درد لشکر ما می خورد و او را وزیر پادشاه بردند و پسرک با این حیله خود را به وزارت رساند.

قصه ی سرک تنبِل

یکی بِ، یکی نبِ سَرَکِ تنبِلی بِ  نه نیش بیجَه ی دی مون دَ  زندگی مِکِرد. این سَرک خیلی تنبل و بیکار و بی عار بِ، همیشه رختخواب  مون دَ هَنخوت. نه نیش هر چقدر نصیحتش مِکرد فایده ای نِداشت حتی تختخواب دَ جیر مینامه غذاش خورِ نه نه ی بیچاریش غذا ش مُرد تختِش  پَلو، نه نه یش دیه  دستش  دَ خَستَه شِدَه بِه فِکر کِرد و نقشه ای کَشست تا سرک تنبلَ  ادب کِنِه.

سرک تنبِل خیلی خیلی سیب دوست داشت و می تانست سیب دَ بِگذره. مادرش شِ  بازار دَ 5 تا سیب خرست وقتی  اون خو دَ به سیب هانَ یکی  چنا تخت جیر، یکی چنا آستانه درمون، سومی چنا حیاط خانه مون، چهارمی برد چنا جلوی در حیاط و آخری دی  چنا کِچَه مون پِشت در خانه . از اَدی  دی غذا سرش واسن نِبرد  پسر که خیلی گسنیش به هرچی نهنیشَ صدا زِ نه نیش محل نِکِرد سرک  جاش دَ  بلند شِد دِ یک سیب تخت جیر دَرِ دستش دراز کِرد اونَ هوگیت خورد، باز دِ یکی در اتاق جلو درِ،  نتانست جلوی خودش گیره، بِلند شِد و دومیَ هُوگیت و خورد، باز دِ یکی درمون دَرِ ِ اونه دی هوگیت. باز چَشمِش کَت حیاط مون اون دی خورد دِ کِچَه مون دَ دی یه سیبِ  وقتی شِه کِچَه تا پنجمیَ هوگیره؛ نه نیش فورا درَ بست  و این جوری شِد اونَ خانَه دَ دَرَوِن کِرد. هر چقدر سرک فریاد زِ نه نیش دَرَ  به رویش باز نِکِرد و گوت: تا نشی و کاری خودت واسن پیدا ننی، هومَگرد خانه .

سرک کی نه نیش دَ نا اِمید شده بِه، شِه و شِه تا رَسَست جوی آو ُل. یخوردَه شیر ریت خودش جلو، یک تخته هوگیت و یه مقوا میخ زِ اونَ وقت مگسا ی دور و برش زیاد شِد؛  تخته بیجه زِ چونان سر مون و مگسان مِکِشت. خودش بیجه گوت: نه نه! اَچَه دَری تا وینی چه سَرَک شِجاعی داری با یک ضربه صد تا مگس  کِشت و به خودش مغرور شِد و گوت: تخته ای درس کِردم که با آن صد نفَر حریفم. آنقدر گفت تا آوازه اش به شهر رسید ، مردم را دور خودش جمع می کرد و می گفت من پهلوانم. خبر به حاکم شهر رسید او را با خود به دربار بردند و گفتند: این پهلوان به درد لشکر ما می خورد و او را وزیر پادشاه بردند و سرک با این حیله خودش  به وزارت رَساند.

 

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.