گلستان اندیشه ایرانی

این وبلاگ معرفی ایران و یادداشت های علمی و پژوهشی در این راستا را هدف خود قرار داده است

گلستان اندیشه ایرانی

این وبلاگ معرفی ایران و یادداشت های علمی و پژوهشی در این راستا را هدف خود قرار داده است

قصه پستوقک - قصه های نه نه احترام


یکی بود، یکی نبود. در یک روستای کوچکی، زن و مردی بودند که بچه دار نمی شدند، سالها گذشت و خداوند در میانسالی پسری به آنها عطا کرد. این زن و مرد از بس این بچه را دوست داشتند؛ همه چیز برایش فرآهم می کردند و او به قدری لوس و نازپرورده شده بود که در نوجوانی هم هیچ کاری را به تنهایی انجام نمی داد و پدر و مادرش همه کارها را برایش انجام می دادند.

  

اسم این پسر پِستوقَک بود و هرچیز را که طلب می کرد پدر و مادرش از زیر سنگ هم که شده بود برایش فرآهم می کردند. برای همین بچه های ده که نمی توانستند مثل او باشند، به او حسودی می کردند.

یک روز بچه های ده پیش مادر پستوقک آمدند و گفتند: نه نه پیرزن ما داریم می رویم صحرا خار بکنیم پستوقک را بفرست با ما بیاد گردش کند. نه نه پستوقک گفت: نه نمی شود پسرم من تا به حال از این کارها نکرده، خسته می شود، پاهایش درد می گیرد، تیغ به دستش می رود، نه نمی گذارم خودتان بروید. بچه ها گفتند ما برایش بوته می کنیم او فقط با ما بیاید ، پستوقک دوست داشت برود به مادرش اصرار کرد و مادرش اجازه داد و سفارش کرد که زود برگریدید و مراقب پسر من باشید.

به صحرا که رسیدند هرکدام از بچه های ده مشغول کندن بوته و خار شدند تا برای سوزاندن استفاده کنند و پستوقک را به حال خود گذاشتند. پستوقک گفت: پس کی برای من بوته بکند؟ بچه ها گفتند: فکر کردی ما هم نه نه ات هستیم که نازت را بکشیم. خودت بلند شو بکن. پستوقک که تا بحال دست به سیاه و سفید نزده بود مشغول شد اما نتوانست بوته ای بکند. بچه ها ده تند و تند پشته های بوته هایشان را با طناب بستند و به سمت ده به راه افتادند و پستوقک را در صحرا تنها گذاشتند. دم غروب پستوقک تازه متوجه شد بقیه رفته اند و او در صحرا تنها مانده است. به سمت ده به راه افتاد اما هوا تاریک شده بود و او مسیر را گم کرد.

در صحرا سرگردان مانده بود که روغن گیرها ، آنهایی که سر بچه ها را می برند و روغن شان را می گیرند و گوشت بچه ها را می خورند، از راه رسیدند و گفتند: جان بوی آدمیزاد می آید. به سمت پستوقک رفتند و به او گفتند پسر جان تنها در این بیابان چه کار می کنی؟ پستوقک ماجرا را تعریف کرد و روغنگیرها به او گفتند: ناراحت نباش بیا امشب در چادر ما باش فردا خودمان تو را به ده می بریم.

پستوقک شب به چادر آنها رفت. برایش رختخواب آوردند که بخوابد اما پستوقک گفت: من که هنوز شام نخورده ام. مادرم هر شب برایم پلوکباب درست می کرد من تا پلوکباب نخورم خوابم نمی برد. روغن گیرها برایش کباب درست کردند، وقتی خورد و سیر شد گفتند: خوب حالا بخواب دیگر. پستوقک خودش را بخواب زد ببیند آنها چه کار می کنند، همین که آمدند با چاقو سرش را ببرند پستوقک گفت: کی خودی کی نخودی پستوقک بیدار! روغن گیرها با عصبانیت گفتند: دیگه چی شده، چرا نمی خوابی؟ گفت من که اینجوری خوابم نمی برد، من تا شب چَرَک نخورم نمی خوابم مادرم هر شب برایم گردو یی، بادامی، کشمشی، نخودچی می آورد تا بعد از شام من تا نخورم خوابم نمی برد.

روغن گیرها این بار رفتند برایش شب چرک آوردند. پستوقک باز خورد و خودش را به خواب زد، دوباره تا روغن گیرها بالای سرش آمدند دوباره گفت: کی خودی کی نخودی پستوقک بیدار! روغن گیرها گفتند: دیگه چی شده، چرا نمی خوابی؟ گفت من که اینجوری خوابم نمی برد، نه نه ام هر شب مرا به کولش می بست و اینقدر راه می رفت و مرا تکان می داد تا من بخوابم. یکی از روغن گیرها پستوقک را به کولش بست و مشغول راه رفتن شد، پستوقک باز  خودش را به خواب زد، دوباره تا روغن گیرها بالای سرش آمدند دوباره گفت: کی خودی کی نخودی پستوقک بیدار! روغن گیرها گفتند: دیگه چی شده، چرا نمی خوابی؟ گفت من که اینجوری خوابم نمی برد، نه نه ام برای من هفت تا قطار شتر با بار سکه های طلا درست کرده و من هر شب آنقدر با آنها بازی می کنم تا خوابم ببرد.

روغن گیرها این بار رفتند هفت شتر با بار سکه های طلا برایش آوردند پستوقک مشغول بازی کردن با سکه ها شد، آنقدر با آنها بازی کرد که دم دمای صبح شد و سحرگاه صدای سگ ها شنیده شد.

 صدا، صدای سگ های چوپان های ده بودند که گله هایشان را به صحرا می آوردند. روغن گیرها که نتوانسته بودند نقشه شان را اجرا کنند، پا به فرار گذاشتند. پستوقک خندان و خوشحال با هفت قطار بار سکه طلا به سمت ده روانه شد. وقتی صدای جرنگ جرنگ زنگوله شترها به ده رسید، بچه های ده پستوقک را دیدند که از دور می آید، برای خودشیرینی به سمت خانه پستوقک دویدند و داد زدند نه نه پیرزن نه نه پیرزن، پستوقک آمد.

پدر و مادر پستوقک از خوشحالی برای یکی یکدانه پسرشان اسپند دود کردند و گوسفند قربانی کردند بچه های ده که از حسودی داشتند می ترکیدند پیش او رفتند و گفتند تو اینها را از کجا آورده ای؟ پستوقک گفت: پیدا کرده ام شما مرا تنها گذاشتید و رفتید اگر شما بودید که بیشتر هم پیدا می کردیم.

بچه های ده تصمیم گرفتند هر طور شده به صحرا بروند و طلا پیدا کنند آن شب همگی به صحرا رفتند اما از خستگی خوابشان برد و مثل خرس خوابیدند روغن گیرها آمدند و از آنجا که دل پری از پستوقک داشتند، هر 5 تا پسر بچه را درون کیسه شان انداختند و با خود بردند و روغنشان را گرفتند.  

قِصَه ی پستوقک/قصه های نه نه احترام

یکی بِه، یکی نبِه. یه دی مون دَ، زن و مردی بین کی کُواَکَ دار میشِدِن، سالها گِذَشت و خدا دم پیری یه سرک اونانَ هَدا. این زن و مرد از بس این کُونُ یَ  دوست داشتن؛ همه چی چیشَ فرآهم مِکِردن و اون به قدری لوس و نازپرورده شِدَه به کی پیلّه دی شِدَه به هیچ کاری یَ به تنهایی انجام هَمی دا و پدر و مادرش باید چیشَ انجام هَندادن.

اسم این پسر پستوقک به و هرچیَ کی طلب مِکرد پدر و مادرش از زیر سنگ دی کی شِدَه به چیشَ فرآهم مِکِردن. برای همین کواَکای دی به اون حسودی مِکِردن.

یک روز سَرَکان بانین پستوقک نه نه پَلو و گوتن: نه نه پیرزن ما داریم مِشیم صحرا وَرَک بکنیم پستوقک  رِست چِما بیجهَ با صحرا بِگردِه. نه نه پستوقک گوت: نه می بو. چَمن سر  تا  حال از این کاران نِکِردی، خسته مِبو، پاهاش درد مِگیره، تیغ مِشو دساش مون ، نه می لَلِم، خودتّان شین. کواَکان گوتن ما چیشَ بوته مِکنیم بَلَه فقط چِما بیجه با، پستوقک دوست داشت شو ،آنقدر نه نیش اصرار کِرد تا نه نیش اجازه هَداد و سفارش کِرد که زود هوگریدن و مِراقِب چَمَن سر بین.

به صحرا کی رَسَستِن هرکدام از کواَکان مشغول کندن وَرَک شِدن تا برن تَندور خانیشان واسِن و پستوقکَ  وِل کِردن.

پستوقک گوت: پس کی چَمَنَ بوته مِکَنه؟ کواَکان گوتن: فکّر کّردی ما دی نه نیتیم کی نازتَ  بِکَشیم. خودت پابا بکن. پستوقک کی تا بحال دست به سیاه و سفید نِزیه بِه مشغول شد اما نتانِست بوته ای بِکنِد. بچه ها ده تند و تند تل انبار بوته هاشانَ  طناب دَ بستِن و به سمت دی را کتِن و پستوقکَ بیابان مون دَ تنها چِنان. دم غروب پستوقک تازه متوجه شِد بقیه هوگردستین و خودش صحرا دَ تَنا ماندی. به سمت ده  را کت اما هوا تاریک شِدَه به و راه دی معلوم نِبه.

 صحرا دَ سرگردان مانده به کی روغن گیران ، آنهایی که  کواَکان سر  مِروِنِن و روغنشانَ مگیرن ، راه دَ رَسَستِن و گوتِن: بوی آدمیزاد مآ. به سمت پستوقک شِن و  گوتن پسر جان تنها  این بیابان دَ چی مِنی؟ پستوقک قصیشَ تعریف کِرد و روغنگیران به او گوتن: ناراحت مبا. بیرو اِمشو چِما چادر مون سبا خودمان تِیَ مِبَریم دی مون.

پستوقک شو شِ چونان چادر مون. برایش رختخواب بُردن کی هَخوسن، اما پستوقک گوت: من کی هنوز شام نُخوردام. نه نیم هر شو چیمَ پلوکباب درست مِکِرد من تا پلوکباب نُخورِم خوم می بره. روغن گیران چییشَ کباب درست کِردن، وقتی خوردن و سیر شدن گوتن: خوب حالا دِ هخوس دیه. پستوقک خودش زِه به خو وینه اونان چی مِنِن، همین کی بانِن با چاقو سرش بِروِنِن پستوقک گوت: کی خودی کی نخودی پستوقک بیدار! روغن گیران با عصبانیت گوتن: دیه چی شدی، چرا همی خواسی؟ گوت من که اینجوری خوم می بره، من تا شب چرک نُخُرِم همی خوسم. نه نیم هر شب چیمَ گردو یی، بادامی، کشمشی، نخودچی مورد. من تا نُخُرِم خوم می بَرِه.

روغن گیران این بار شین چیشَ شب چرک بُردن. پستوقک باز خورد و خودشَ  به خو زِه، دوباره تا روغن گیران بالای سرش بانین دِباره گوت: کی خودی کی نخودی پستوقک بیدار! روغن گیران گوتن: دیه چی شده، چرا همی خوسی؟ گوت من کی اینجوری خوم می بره، نه نهیم هر شو منه مِبَست کولش و اینقدر راه مِشِ و مَنَه تکان هَندا تا من خوم بره. یکی از روغن گیران پستوقک بست کولش و چادر مون دَ راه شِ، پستوقک باز خودش زِ به خو، دباره تا روغن گیران بانین سرش بِروِنِن گوت: کی خودی کی نخودی پستوقک بیدار! روغن گیران گوتن: دیه چی شِدی، چرا همی خوسی؟ گوت من که اینجوری خوم می بره، نه نه یم چَمَن  واسِن هفت تا قطار شتر با بار سیکه های طلا دِرِس مِکرد  و من اینقدر چونان بیجه بازی مِکِردم تا خوم بَرِه.

روغن گیران این بار شین هفت شتر با بار سکه های طلا چیشَ بُردِن، پستوقک مشغول بازی کردن شِد، آنقدر با اونان بازی کِرد کی دم دمای صیب شِد وسِرخَ سحر صدای سگ های دی بِلَند شِد. چوپانان  سگان بین کی گله مِبردِن صَرا. روغن گیران کی نِّتانِستَ بین  نقشیشان اجرا کِنن، فرار کِردن. پستوقک خندان و خوشحال با هفت قطار بار سکه طلا شه به سمت دی. وقتی صدای جرنگ جرنگ زنگوله ی شتران به ده رَسَست، دی سَرَکان پستوقک دِن کی دور دَ داره مآ،  خودشیرینی واسن شین پستوقک خانه دم و داد زِن: نه نه پیرزن نه نه پیرزن، پستوقک بانِ.

دَدَ نه نه ی پستوقک خوشحالی دَ یکی یکدانه سرشان واسِن اسپند دود کِردن و گِسفَند قوربانی کِردن.  دی کواَکان کی از حسودی داشتن مِتَرَکستن، شین پستوقک پَلو و گوتن تِ اینانَ  اَچَ دَ بُردی؟ پستوقک گوت : پیدا کِردام شِما منه تَنا چناین ، هوگردستین ، اگر شِما دی بین کی بیشتر پیدا مِکردیم.

کواَکان  تصمیم گیتن هر طور شدی شون صَرا  و طلا پیدا کِنن . همون شو همگی شین صرا  اما  از بس کارکرده بین خستگی دَ خوشان بَرد و مِثِ خرس هَخوتن. روغن گیران بانین دی بانین و دل پری از پستوقک داشتن، هر 5 تا سَرَک بَنگان کیسّیشان  مون و خودشان بیجه  بردن و روغنشان گیتن. 

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.