چون به اسب خیلی محبت می کرد، زبان اسب را می فهمید، اسب هم هر خبری در خانه اتفاق می افتاد به ملک محمد خبر می داد، ملک محمد به مکتب خانه می رفت و در زمان برگشت، اول به سراغ اسبش می رفت و به او آب و غذا می داد و سپس به داخل خانه می رفت.
یک روز از مکتب خانه برگشت و به سراغ اسب خود رفت دید اسب بی قراری می کند، پرسید: اسب سفید من چه شده، چه چیزی تو را ناراحت کرده؟ اسب گفت: زن بابا امروز در غذای تو زهر ریخته تا تو را از بین ببرد، موقع خوردن اول برای گربه بریز بعدا خودت بخور.
ملک محمد داخل خانه اول خدا را یاد کرد و سپس گربه ای که به اتاق آمده بود ، اول غذا را به گربه داد، گربه در دم افتاد ومرد، ملک محمد ظرف غذا را بیرون انداخت و از ختنه بیرون رفت. نامادری ناراحت شد که او از کجا قضیه را فهمیده است. بعد از مدتی نقشه دیگری کشید، چاه کنی خبر کرد و در آستانه اتاق ملک محمد چاهی کند و رویش را برگ ریخت و فرش انداخت. ملک محمد از مکتب خانه برگشت به سراغ اسب خود رفت باز اسب را دید که ناراحتی می کند از او پرسید چه شده؟ اسب به او خبر داد و به او گفت: موقعی که می خواهی وارد اتاق شوی، از آستانه در بپر تا داخل چاه نیفتی.
ملک محمد وقتی به در اتاق وارد شد خدا را یاد کرد و پرشی کرد و از آستانه در گذشت، باز نقشه شوم نامادری نافرجام ماند، خیلی عصبانی شد که از کجا او فهمیده، به ذهنش رسید که خبرهای خانه را اسب به او می دهد، این دفعه نقشه ای برای اسب کشید تا او را از سر راه بردارد، پس از یک هفته باز ملک محمد از مکتبخانه برگشت و به سراغ اسبش رفت، دید اسب بیچاره گریه می کند سر او را بوسه زد و او را نوازش کردو پرسید دوباره چه اتفاقی افتاده که اسب زیبای من ناراحت است؟ اسب گفت: نامادری فهمیده که من خبرها را به تو می دهم، می خواهد مرا از بین ببرد، وقتی به اتاق آمد دید زن بابا خود را به مریضی زده، دکتر را خبر کرد و پولی هم به دکتر داده ، پدرش هم بالای بستر همسرش نشسته است، نامادری هم ناله می کند دکتر هم به پدرش می گوید: باید مریض از گوشت اسب سفید سخن گو بخورد تا حالش بهتر شود.
ملک محمد به پیش اسبش آمد و گفت: اسب زیبای من نمی گذارم به تو آسیبی برسد. اسب گفت: دوست من اگر فردا به مکتب خانه رفتی من سه شیهه بلند سر می دهم، با صدای اول بدان مرا از طویله بیرون می برند، صدای دوم بدان دست و پای مرا می بندند و با شیهه سوم بدان مرا می کشند، اگر رسیدی که هیچ، اگر نرسیدی با تو خداحافظی می کنم. آن روز ملک محمد هرچقدر به پدر التماس کرد که اسب را نکشند، فایده ای نداشت، فردا او را به مکتب فرستادند و برایش غذایی هم فرستادند تا استاد اجازه بیرون آمدن از مکتب خانه را به او ندهد.
ملک محمد در مکتب خانه موقعی که داشت درس می خواند، صدای شیهه اسبش را شنید، گفت: استاد اجازه، اما استاد اجازه نداد. چند لحظه بعد صدای شیهه دوم را شنید گفت: آقا اجازه، استاد با ناراحتی گفت: بشین سرجایت. افکار ملک محمد به قدری ناراحت بود که نمی دانست چه کار کند، ناگهان صدای شیهه سوم را شنید ملک محمد گفت: آقا بعد از 5 و 6 چند است؟ استاد گفت: 7. ملک محمد کتابهایش را روی استاد پرتاب کرد و گفت: بگیر ملک محمد دررفت.
دوان دوان خود را به خانه رسانید دید اسب را خوابانده اند و قصاب خبر کرده اند و می خواهند او را ذبح کنند. گفت: پدر جان دست نگهدار. پدر چون ملک محمد را دوست داشت به قصاب گفت: دست نگهدار. ملک محمد گفت: پدر خواهشمندم برای آخرین بار یک دفعه دیگر با اسبم خداحافظی کنم و در حیاط یک دور سوارش شوم. پدر قبول کرد ، ملک محمد دست و پایش را باز کرد او را نوازش داد، سر و رویش را بوسید و سوارش شد، چرخی در حیاط زد و گفت: پدر بعد از 5 و 6 چند است؟ پدر جواب داد7. گفت: پس بگیر ملک محمد دررفت، خداحافظ.
اسب هم که نجات یافته بود، جستی زد و از میان جمعیت فرار کرد. رفت و رفت و رفت تا از نظرها غایب شد، شبها و روزها راه می رفتند، دیگر خسته شده بودند تا در بیابانی جوی آبی دیدند و درختی که در آنجا سایه انداخته بود. اسب را به درخت بست و مقدار نانی که به همراه داشت خورد اسب هم علفهای دور درخت را می خورد. ملک محمد خسته شده بود، شمشیری که همراه داشت، بالای سرش گذاشت و به خواب عمیقی فرو رفت، ناگهان صدای جیک جیک پرنده ها او را بیدار کرد، دید عقابی بالای درخت لانه کرده و جوجه گذاشته است و اژدهایی از درخت بالا می رود تا جوجه های عقاب را بخورد فورا شمشیر را کشید و اژدها را به دو نیم کرد و لاشه اش را برای جوجه ها انداخت دوباره به خواب رفت.
عقاب از راه رسید ودید شخصی زیر درخت خوابیده ، سنگ بزرگی را بلند کرد تا به سر ملک محمد بکوبد، فکر کرد که او جوجه هایش را تا به حال از بین می برد، از جانب پروردگار جوجه ها به زبان آمدند و گفت: مادر دست نگه دار او جان ما را نجات داده تو می خواهی او را بکشی؟ گفتن: لاشه اژدها را نگاه کن ببین. عقاب از کرده خود پشیمان شد، عقاب صبر کرد تا ملک محمد از خواب بیدار شد و در لانه خود دسته کلید زرینی برای ملک محمد پرتاب کرد و گفت: بر بر سر تپه سبز، کاخی هست و مالک ندارد، مالک ان تویی، کلیدها مال ان کاخ است. ملک محمد از عقاب قدردانی کرد و رفت. رفت و رفت و رفت تا به تپه سبزی رسید در بالای تپه از دور کاخی را دید رفت و داخل کاخ شد دید از خوراک و پوشاک انبارهای بزرگی وجود دارد اول تمام پول و غذا ها را با اسب به خود برداشت و بین فقرا تقسیم کرد و شکر خدا را به جا آورد. پس از آن به سراغ پدر و برادرهایش رفت. پدر که به خیانت های نامادری پی برده بود؛ او را از خانه بیرون کرده بودو در فراغ ملک محمد ناراحتی می کرد. ملک محمد پدر را با خود به کاخ اورد و به او خدمت کرد و به مردم هم خدمت می کرد و به اجر پاداش نیکی های خود رسید.
ملک جمشید، ملک ممّد، ملک خورشید
روزی روزگاری، یه حاکم شهر مون دَ زندگی مِکرد. سه تا سَرَک به نامهای ملک جمشید، ملک خورشید و ملک ممّد داشت. سَرکان نه نه نِداشتِن و یه زن دادای بدجنس و حسود داشتِن. پدر قطّره سرک، یعنی ملک ممد دَ خیلی دوست داشت. اون خیلی باهوش و زرنگ بِه. نامادری خیلی حسودیش مِشِد. به همین دلیل نقشه کشست تا سرک بین دَ بَرِه، این سرک یه اسب اِسپی داشت که خیلی دوستش داشت، ملک ممد به اسب خیلی محبت مِکرد، زبان اسبَ مفمست، اسب دی هَر خبری خانه دَ اتفاق مِکت ملک ممّد دَ خبر هندا، ملک مّمد مِشِ مکتب خانه موقع هوگردستن، اول مِشِ سراغِ اسبِش اونَ آوی علف هندا و بعدش مشِ خانه مون.
یه روز مکتب خانه دَ هوگردست، شِه سراغِ اسبش دِ اسب بی قراری منه، پرسست: اسب اِسپیم چی شدی، چی تیَ ناراحت کردی؟ اسب گوت: زن دادا امروز غذات مون دَ زهر ریتی تا تیَ بین دَ بره، موقع خوردن اول گربیت واسن ریز بعدا خودت بخور.
ملک ممّد خانه مون دَ اول خدا یاد کِرد و بعد گربه ای کی بانیَه بِ اِتاق مون ، اول غذا هدا گربه یه، گربه در دم کت مِرد، ملک ممّد ظرفِ غذا بیرون بنگا و اتاق دَ شه درون. زن دادا ناراحت شِد کی اون اچه دَ فهمستی. بعد از مِدَتی نقشه ی دیه ای کشست، یه چاه کن خبر کِرد و آستانه ی اتاقِ ملک ممّد چاهی کند و رویش برگ ریت و فرش بنگا. ملک ممد مکتب خانه دَ هوگردست شِه سراغ اسبش باز دِ اسبش ناراحتی مِنِه چیش دَ پرسست چی شِدی؟ اسب خبر هدا شَ و گوت: موقعی کی موشی اِتاق مون، آستانه ی در مون دَ بپر تا نگنی چاه مون.
ملک ممّد وقتی بانه در اتاق جلو خدای یاد کِرد و آستانه ی در دَ پرست، باز نقشه شوم زن دادا نِگیت، خیلی عصبانی شِد که اون اَچَدَ فمستی، به ذهنش رسست که خبرای خانه یَ اسب هندِ اونَ ، این دفعه یه نقشه اسب واسن کشست تا اون راه سر دَ هویرِه، بعدِ یک هفته باز ملک ممّد مکتبخانه دَ هوگردست و شِه سراغ اسبش، دِ اسب بیچاره داره برمَه مِنِه سرشَ بوسه کِرد و اون نوازش هَدا و پرسست باز دیَ چی شدی که چَمَن اسب ناراحتِ ؟ اسب گوت: نامادری فهمستی کی من خبرانَ هندم تِیَ ، مو منه بین د بره، وقتی بانِ اتاق مون دِ زن دادا خودشَ زی به مریضی، طبیبَ خبر کِرد و پولی دی هَدا به دکتر ، دادا ش دی بستر زنش جور دَ هانیشتی، نامادری دی داره ناله مِنه دکتر دَدیش مگو: مریض باید از گوشت اسب اسپی سخن گو خوره تا حالش بیتَر بو.
ملک ممّد بانِ اسبش پهلو و گوت: اسب قشنگِ من می لَلِم به تو آسیبی بِرَسِه. اسب گوت: دوست من ایه سبا شی مکتب خانه من سه تا شیهه ی قُرَ مکَشِم، با صدای اول بدان منه طویله دَ دروردین دَرَوِن، صدای دوم بدان چَمَن دست و پای بستین و با شیهه سوم بدان دارن منه مِکِّشِن، ایه رسستی که هیچ، ایه نرسستی اشدِ بیجه خداحافظی مِنِم. اون روز ملک ممّد هرچی دَدیشَ التماس کِرد که اسب نِکِشن، فایده ای نِداشت، سبا اونَ بردِن مکتب و چیشَ غذا دی رستان تا اوستاش اجازه هَنِدِ مکتب خانه دَ درآ دَرَوِن.
ملک ممّد مکتب خانه دَ موقعی کی داشت درس مِخواند، صدای شیهه اسبِش بشنَوَست، گوت: اوستا اجازه، اما اوستاش اجازه هَنِدا. چند لحظه بعد صدای شیهه دوِّمَ بشنَوَست گوت: آقا اجازه، اوستا با ناراحتی گوت: بشین سرجات. افکار ملک ممد به قدری ناراحت به که می دانست چی کار کنه، ناگهان صدای شیهه سوِّمَ بشنَوَست ملک ممّد گوت: آقا بعدِ 5 و 6 چنده؟ اوستاد گوت: 7. ملک ممد کتاباش اوستا سر پرتاب کِرد و گوت: بگیر ملک ممّد در شِه.
دوان دوان خودشَ رساند خانهَ دِ اسبَ هخوساندین و قصاب خبر کردین و مو سر اسب برونن. گوت:دَدَ جان دس نیدار. دَدیش چون ملک ممدَ دوست داشت قصاب گوت: دست نیدار. ملک ممّد گوت: دادا بَلَه برای آخرین بار یه دفعه دیه اسبِم بیجه خداحافظی کِنُم، حیاط مون دَ یه دور سُارِش بوم. داداش قبول کِرد ، ملک ممّد دست و پایش هوکِرد، اونَ نوازش هَدا، سَرِ و روشَ بوس کِرد و سُارِش شِد، چرخی حیاط دَ زه و گوت: دادا بعد از 5 و 6 چنده؟ دَدیش جواب هدا7. گوت: پس هگیر ملک ممّد درشه، خداحافظ!
اسب دی کی نجات پیدا کِردَ بِه، جستی زِ و جمعیت مون دَ فرار کِرد. شِه و شِه و شِه تا نظران دَ پنهان شِد، شُان و روزان راه مِشِ، دیه خسته شِدَه بِه تا یه بیابان مون دَ جوی آبی دِ و درختی که آنجا سایَه بنگاَ بِه. اسب بست درختَ و یه قَطَّرَهَ نونی کی به همراه داشت خورد اسب دی علفهای دور درختَ مُخورد. ملک ممّد خسته شِدَه بِه، شمشیری کی بیجیش دَ داشت، جورِ سرش چنا و به یه خواب عمیق شِه ، ناگهان صدای جیک جیک چیچکان اونَ بیدار کِرد، دِ یه عقاب جورِ درخت دَ لانه کِردی و جوجه چنایی و یه اژدها دی درخت دَ داره مِشو جور تا جوجه های عقاب خوره فورا شمشیرشَ کششست و اژدهای دِ نیم کِرد و لاشیشَ دی بنگا جوجان واسن، دوباره خُو کَت.
عقاب راه دَ رَسَست ودِ یه نفر درخت بیخ دَ هَخوتی ، یه قُرَه سنگ هوگیت، بلند کِرد تا زنه ملک ممّد سر فکر کِرد کی اونِ کی جوجَه هاش تا حال بین دَ مِبَره، از جانب پروردِگار جوجان زبان بانین و گوت: نه نه دست نیه دار اون جان مایَ نجات هَدا تِ مو اونَ کِشی؟ گوت: لاشه اژدهای وِن. عقاب از کرده خودش پشیمان شِد، عقاب صبر کِرد تا ملک ممّد خو دَ بیدار شِد و لانیش دَ دسته کلید زرینی ملک ممّد واسن پرتاب کِرد و گوت: شو تپه سبز سر، کاخی هست و مالک نِداره، مالک اون تویی، کلیدان مال اون کاخِ. ملک ممّد عقاب دَ قدردانی کِرد شِه. شِه و شِه و شِه تا به تپه سبزی رسست بالای تپه دور دَ کاخی دِ شِه داخل کاخ دِ از خوراک و پوشاک انبارهای قُرهَ مون دَ پرِ. اول تمام پولان و غذا ها ن اسبش بیجه هوگیت و برد بین فقیران تقسیم کِرد و خدای دی شِکر کِرد. بعد اون شِه دَدیش و بِراراش سراغ. داداش دی که به خیانت های نامادریش پی بَردَه بِه؛ اونَ خانَه دَ دَرَوِن کِرد و در فراغ ملک ممّد ناراحتی مِکِرد. ملک ممّد دَدیش خودش بیجه برد کاخ مون و بهش خدمت کِرد و به مردم دی خدمت مِکرد و به اجر پاداش نیکی های خودش رَسَست.