گلستان اندیشه ایرانی

این وبلاگ معرفی ایران و یادداشت های علمی و پژوهشی در این راستا را هدف خود قرار داده است

گلستان اندیشه ایرانی

این وبلاگ معرفی ایران و یادداشت های علمی و پژوهشی در این راستا را هدف خود قرار داده است

قصه گنجشک- قصه های نه نه احترام


گنجشکی با مادرش زندگی می کرد. روزی از روزها مادر به گنجشک دستور داد: پسرم برو قدری هیزم برایم بیاور تا نان بپزم گنجشک با مادر شرط کرد که تو برایم یک کلوچه بپز. مادر قبول کرد ، گنجشک به صحرا رفت تا هیزم جمع کند مادر هم شروع کردن به آماده کردن خمیر نان و یک کلوچه هم برای پسرش درست کرد.

درویشی در خانه را زد و کمک خواست مادر نان برای درویش آورد قبول نکرد درویش گفت: من فقط کلوچه گنجشک را می خواهم، مادر چاره ای ندید و کلوچه را به درویش داد   

درویش گفت: من فقط کلوچه گنجشک را می خواهم، مادر چاره ای ندید و کلوچه را به درویش داد و رفت گنجشک از صحرا برگشت و کلوچه را از مادر خواست، مادر قضیه را تعریف کرد، گنجشک ناراحت شد و از مادر قهر کرد و  نان هایی که  مادر پخته بود؛ برداشت و از خانه فرار کرد. رفت و رفت تا به یک دهکده رسید در آنجا دید که چوپانی نشسته و گوسفندان خود را برای چرا به صحرا  آورده است، ظهر که شد، شیر گوسفند را دوشیده و نان ندارد در آن تلیت کند و به جای نان داخل شیر پشکل می ریزد. گنجشک داد زد: پشکل نریز نان آوردم، پشکل نریز، نان آوردم. چوپان خوشحال شد نانها را در شیر ریخت و خورد. گنجشک گفت: مزدش را بده چوپان گفت: خودت نان دادی، گنجشک عصبانی شد و گفت: این ور می پرم، آن ور می پرم، یکی از گوسفندهایت را برمی دارم، گوسفند را برداشت و فرار کرد و رفت . رفت و رفتتا به یک ذدهکده رسید دید در آن ده مراسم عروسی است و صاحبخانه گوسفند ندارد زیر پای عروس قربانی کند و به جای گوسفند می خواهند سگ بکشند. گنجشک داد زد: سگ نکشید، گوسفند آوردم، سگ نکشید، گوسفند آوردم،صاحب عروسی خوشحال شد و گوسفند را گرفت و قربانی کرد.

گنجشک گفت: پول گوسفند را بدهید، گفتند خودت گوسفند را به ما دادی. برایش سنگ پرتاب کردند، گنجشک این ور پرید، آن ور پرید، عروس را برداشت و فرار کرد تا به یک شهر رسید، در دکان خیاطی ایستاد، عروس را به خیاط داد  و یک دست لباس گرفت و پوشید و یک نی لبک هم گرفت. با دلی پر از اندوه و غم به بالای پشت بام خانه مادر رفت، به گریه افتاد و گفت: از خانه فرار کردم، نان دادم گوسفند گرفتم، دربه دری دیدم، گوسفند دادم، عروس گرفتم، دربه دری دیدم عروس دادم لباس گرفتم، حالا چه شدم؟ تنها و بی کس. در این حال دیگر گنجشکها دیدند که این از لباس پرندگان درامده لباس انسان ها را پوشیده به سرو رویش ریختند و پاره پاره اش کردند، بدن مجروحش در پشت بام افتاد و مرد.

 

قصه چیچَک

یه چیچَک نه نیش بیجَه داشت زندگی مِکِرد. یه روز نه نیش گوت شَه شو صرا وَرَک جمع کِن مو نون   پَچِم. چیچَک نه نیش بیجه شرط کِرد: تا من هوگردِم یه کلوچه چَمَنَه پَچ. نه نیش قبول کِرد ، چیچک شه صرا تا ورک جمع کنه نه نیش دی شروع کِرد به آماده کردن خمیر و یه کلوچه سرش  واسن درست کِرد.

یه درویش بانه درِ خانیشان، در ز و کِمَک خواست نه نیش نون بُرد چیشَه، درویش قبول نِکِرد. درویش گوت: من فقط کلوچه چیچَک مُومَه. نه نیش دِ چاره ای نِداره و کلوچه هَدا درویشَ شه.

چیچَک صرا دَ هوگردَس و نه نیش گوت چَمَن کلوچه هَدَن، نه نیش  قضیه تعریف کِرد، چیچک ناراحت شِد و نه نیش دَ قهر کِرد و  نونایی کی نه نیش پَتَه بِه هویت ، خانه دَ فرا کِرد. شِه، شِه تا  رَسَسَت به یک دهکده.  آنجه دَ دِ که چوپانی هانیشتی و گِسفَنداشَه صرا دَ مِچَرانِه.  ظهر کی شِد، شیر گسفندانش دوشَست نون نِداشت چون مون دَ تَلیت کِنِه و به جای شیر پِشکَل مِریزِه.

چیچک داد زه: پِشکَل چِمَنَن نون بُردِم، پشکل چِمَنَن، نون بُردم. چوپان خوشحال شِد نونان ریت شیر مون و خورد. چیچک گوت: مِزدِشَ هَدَن چوپانَ گوت: خودت نون هَدادی، چیچک عصبانی شِد و گوت: این وَر مِپرِم، آن وَر مِپَرِم، یکی از گسفندات هونگیرم، گسفند هوگیت و فرار کِرد و شِه. شِه و شِه به یک دهکده رَسَسَت دِ دی مون دَ مراسم عروسیه، صاحبخانه گسفند نداره عروس  پا بیخ دَ قربانی کِنِه و به جای گسفند مو سگ کِشِه. چیچک داد زِ: سگ نِکِشین، گِسفند بُردام، سگ نِکِشین، گسفند بُردام ،صاحب عروسی خوشحال شِد و گسفند هَگیت و قربانی کِرد.

چیچک گوت: پول گسفند هَدین، گوتن خودت گسفند هَدای مایَ، چیشه سنگ پرت کِردِن، چیچک این وَر پَرَست، آن وَر پَرَست، عروس هوگیت و فرار کِرد تا به یک شهر رَسَست، شِه یه دکان خیاطی دَ بَشتا، عروس هَدا خیاط دَ و یه دست لباس هوگیت، تن کِرد و یه نی لبک دی هگیت. با دلی پر از غم  و غوصه شِه پشت بام خانیشان، بِرمَه کِنان گوت: خانه دَ فرار کِردِم، نون هیتم گِسفند هیتم، دربه دری دِم، گسفند هَدادم، عروس هَیتِم، دربه دری دِم عروس هَدادم لباس هَیتِم، حالا چی شِدِم؟ تَنا و بی کس. همین موقع چیچکای دیَه دِن کی این چیچک جِلدش دَ دَرآمی دَرَوِن،  لباس آدمانَ  تن کِردی، کَتِن  سرو رویش ریتِن و پاره پاریش کِردِن، بدن مجروحش  پشت بومدَ کت و مِرد.

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.