در دهکده ای دو خواهر زندگی می کردند، خانه انها از همدیگر فاصله زیادی داشت. خواهر بزرگتر وضع مالی خوبی داشت ولی بدجنس بود، خواهر کوچکتر فقیر و بی چیز بود ولی ایمان محکمی به خداوند یکتا داشت. همسرش خارکن بود، به صحرا می رفت بوته های خار می کند و می فروخت و امرار معاش می کرد.
خواهر بزرگ یک دختر داشت، خواهر کوچکتر حامله بود. روزی خواهر کوچکتر به دیدن خواهر بزرگتر رفت، دید خواهرش نان می پزد، تا چشمش به خواهر افتاد فورا به دخترش گفت: نان را ببر پنهان کن.
خواهر کوچکتر که دید ناراحت شد، گفت: درست است که ما فقیریم، همه نانها را که نمی خوردیم یا چشمت را بزنیم. با ناراحتی با حالت قهر بیرون زد، آمد به خانه خودش. باز مدتی گذشت و تنهایی به سراغش آمد پیش خود گفت: درست است که خواهر من به من بدی کرده اما زایمان من نزدیک است شاید خواهرم به کمک من بیاید. دوباره راه افتاد رفت به خانه خواهرش. دید خواهرش دارد حلوا درست می کند تا او را دید حلوا را قایم کرد. خواهر کوچکتر ناراحت شد و به خانه اش برگشت.
خواهر بزرگتر به دخترش گفت: خاله ات حامله است دلش حلوا خواسته، پس مقداری تاباله گاو آورد در تابه داغ کرد و دستور داد به دخترش این را برای خاله ات ببر و روی ظرف را هم دستمال کشید.
دختر به خانه خاله رسید و گفت: مادرم برایت حلوا درست کرده زن خوشحال شد و ظرفی را که سرش پوشیده روی طاقچه گذاشت تا شب با شوهرش بخورد.
شب وقتی مرد از صحرا برگشت، زن با خوشحالی بشقاب حلوا را جلوی شوهرش گذاشت مرد قدری از محتویات بشقاب را به دهان گذاشت، ناراحت شد و گفت: این که تاپاله گاو است، زن پیش شوهرش خیلی خجالت کشید، دیگر به خانه خواهرش نرفت. موقع زایمانش شد، به درگاه خدا نالید و گفت: خدایان من غریبم، بی کسم، خواهر دلسوزی ندارم خودت مرا یاری کن و به فریادم برس. از آنجا که خدا بنده اش را تنها نمی گذارد؛ 5 فرشته آسمانی را به صورت انسان به کمکش فرستاد. زن زایمان کرد و دختر زیبایی به دنیا آورد بعد از 10 روز فرشته ها خواستند از او خداحافظی کنند و بروند، گفتند ما که برای دخترمان اسم نگذاشتیم. یکی گفت: من اسمش را مروارید می گذارم تا وقتی گریه کرد از چشمهایش مروارید بریزد، یکی گفت: من اسمش را گل می گذارم تا وقتی راه می رود از پشت سرش گل بریزد، دیگری گفت: من اسمش را می گذارم طلا تا به هر چیزی که دست می زند، طلا بشود، سپس خداحافظی کردند و رفتند.
دختر زیبا بزرگ شد و آوازه اش در شهرها پیچید حاکم شهر به صورت درویشی به دیدنش آمد مادر هرچقدر نان داد، درویش نگرفت و گفت: من فقط از دست دخترت می گیرم. دختر به دیدن درویش آمد دختر گل و مرواریدها را جمع کرد و رفت پس از چند سال حاکم برای پسرش به خواستگاری دختر آمد ، هرچقدر مادر گفت من دخترم را شوهر نمی دهم، حاکم دست بردار نبود، مراسم ازدواج فرآهم شد. شب عروسی مادر عروس پی خواهرش فرستاد گفت: دختر به خانه شوهر می رود، همراه ندارد پس خاله و دختر خاله اش همراه او باشند. یک کوزه شربت و یک کیسه نقل و نبات آماده کرد و عروس را با اسب و کجاوه می بردند به خواهرش سفارش کرد اگر در راه دخترم گرسنه شد نقل به او بده و اگر تشنه شد شربت خنک به او بده. ولی خواهر بدجنس دریغ از ذره ای. در راه که می رفتند عروس گفت خاله تشنه ام ، بی مروت چشمهای دختر را با نوک چاقو درآورد، لباس های عروس را درآورد و بر تن دختر خودش کرد در بین راه عروس را در چاهی انداخت.
وقتی به شهر رسیدند تمام شهر آذین بندی شده بود و جمعیت موج می زد تا عروسی را که تعریفش را شنیده بودند، ببینند، همینکه به دربار حاکم رسیدند، داماد به استقبال عروس رفت اما با ناباوری دید که عروس عوض شده با عصبانیت دختر و مادرش را زندانی کرد و یک اسب و کیسه ای پول برداشت در بیبان به دنبال عروس خود می گشت به اطراف چاهی رسید که ناله ای از چاه می آید چوپانی از آنجا می گذشت، چوپان به داخل چاه رفت و دختر را از چاه بیرون کشید پسر حاکم کیسه پول را به چوپان داد و پالتو خود را به دور عروس پیچید، او را سوار اسب کرد و به کاخ وارد شد، دکتر خبر کردند و چشمهای دختر را معالجه کردند و خاله و دختر بدجنس را هم در آتش انداختند و سوزاندند و خبر خیانت آن را برای مادر عروس بردند مادر عروس شکر خدا را به جای آورد که دخترش نجات پیدا کرده است.
قصه دِّتا خور
یه دی مون دَ دِّتا خور زندگی مِکردِن، خاناهاشان هن دی دَ زیاد فاصِله داشت. قوره خور وضع مالیش خوب بِه ولی بدجنس به، قَطَّرَه خور فقیر و نِدار بّه ولی ایمان مِحکمی به خدا داشت. شوَرِش خارکن به، مَشِه صرا خار مِکَند و مِروت و امرار معاش مِکرد.
قوره خور یه تَرَک داشت، قَطَّرهَ خور حامله به. یه روز قَطَّره خور شِ قوره خور خانه، دِ خورش داره نون مپَچِه ، تا چشمش به خورش کت فوری تَرِشَ گوت: نون َبر قایم کِن.
خور قطَره تر وقتی دِ ناراحت شِد، گوت: درستِ کی ما فقیریم، همه ی نونانَ کی مِی خوردیم یا اینکی چشمت زنیم. با ناراحتی و قهر درآمه دَرَوِن، هوگردست خودشان خانه. باز مدتی گِذشت و تنهایی به سراغِش بانه خودش بیجه گوت: درست است که خورم به من بدی کردی اما زاستنِم نزدیکِ شاید خورم بانه به دادِم رَسَست. دِباره راه کَت شِ خورش خانه. دِ خواهرش دارِ حلوا درس مِنِه تا اونَ دِ حلوا قایِم کِرد. قَطَّرَه خور ناراحت شِد و هوگردَست خانیش.
قوره خور تَرِشَ گوت: خالات حامله ی، دلش حلوا خواستی، ی مقدار تاپاله ی گو تاوه مون دَ داغ کِرد و هَداد تَرِشَ گوت اینه بر خالات واسِن ظرف سرَ دی یه دستمال بَنگا.
تَرَک رَسست خانه خالاش و گوت: نه نیم چیته حلوا پتی زن خوشحال شِد و ظرفی کی سرش پوشان دَ بِ طاقچه سَر چِنا تا شو شوهرش بیجَه خوره.
شو وقتی مرد صحرا دَ هوگردَست، زن خوشحالی دَ بِشقاب حلوا چِنا جلوی شوهرش مرد یه ذره محتویات بشقاب چِنا داهانش، ناراحت شِد و گوت: این که تاپاله گُویِ، زن شوهرش پهلودَ خیلی خجالت کَشَست، دیه خورش خانه نِشِه. موقع زاستنش شِد، به درگاه خدا نالست و گوت: خدای من غریبِم، بی کسِم، خور دلسوزی نِدارِم خودت به داد من بِرَس . از آنجا که خدا بنده هاشَ تَنا چِمینِ؛ 5 تا فرشته آسمانیَ به صورت انسان رِستا کِمَکِش . زن زایمان کرد و یه قَشنگه تَرَک برد دنیا، بعدِ 10 روز فِرشتان خواستن چیشدَ خداحافظی کِنِن و هوگردِن، گوتن ما کی تَرِمان واسِن اسم چِنناییم. یکی گوت: من اسمش چِنِّم مِروارید تا وقتی بِرمَه کِرد چشماش دَ مِروارید ریزه، یکی گوت: من اسمش چِنِّم گِل تا وقتی راه مِشو پِشتش دَ گِل ریزه، اون یکی گوت: من اسمش چِنِّم طلا تا هر چییَّ کی دَس زنِ، طلا بو ، بعدِش خداحافظی کِردن و شین.
قشنگ تَرَک قوره شِد و آوازیش شهرمون دَ پیچست حاکم شهر خودشَ شَکل یه درویش دَرورد، بانِ چونان خانه، ترک نه نه هرچقدر نون هدا، درویش هَنِگیت و گوت: من فقط تَرِت دس دَ هنگیرم. ترک شه دیدن درویش. درویش گل و مرواریدای پس سر ترکَ جمع کِرد و شِ. بعدِ چند سال حاکم دِباره شِ چونان خانه سرش واسن خواستگاری ، هرچقدر نه نیش گوت من تَرِمَ شوهر همی دِم، حاکم دست بردار نبه، مراسم ازدواج فرآهم شِد. شب عروسی مادر عَرِس رِستا خورش پی گوت: ترم داره مشو خانه شوهر ، همراه ندارِ بلَ خالا و خالا تر همراش دِ بون. یک کوزه شربت و یک کیسه نقل و نبات آماده کِرد و عَرِس با اسب و کجاوه بردن. نه نه خورشَ سفارش کِرد ایه راه دَ ترم گسنیش شِد این نقل هدنشَ و ایه تَشنیش شِد شربت خنک هَدنشَ. ولی خور بدجنس دریغ از ذره ای. راه دَ کی داشتن مِشین عَرِس گوت خالا تشنیمِ ، بی مِروت چشمای ترک چاقو دَ درورد، لباسای عرِس درورد و تن خودش تَر کرد راه مون دَ عرِس بنگا چاه مون.
وقتی رسستن به شهر، تمام شهرَ آذین بندی کِردَبین و جمعیت موج مِزِ تا عرسی کی تعریفش بِشنَوَستَبین وینِن، همینکی به دربار حاکم رسستن، داماد شِ به استقبال عرس اما با ناباوری دِ عرس عوض شدی با عصبانیت ترک و نه نیشَ زندانی کِرد و ی اسبِ ی همیان پول هوگیت بیابان مون دَ دنبال عرسش گردست. نزدیک چاهی رسست کی ناله ای چاه مون دَ درمانِ چوپّانی آونجَ دَ مِشِ، چوپان شِ چاه مون و ترک چاه دَ دَرورد دَرَون. حاکم سر کیسّه ی پول هدا چوپّانَ ، پالتوش پیچست عرس دور، اونَ سُارِ اسبش کِرد و شین به طرف کاخ. دکدر خبر کردن و چشمای ترک معالجه کِردن و خالا و ترک بدجنس دی بنگان آتش مون ِ سوزاندن و خبر خیانت آونانَ بردن عرس نه نه واسن ، عرِس نه نه خدایَ شکر کرد کی تَرِش نجات پیدا کردی.