گلستان اندیشه ایرانی

این وبلاگ معرفی ایران و یادداشت های علمی و پژوهشی در این راستا را هدف خود قرار داده است

گلستان اندیشه ایرانی

این وبلاگ معرفی ایران و یادداشت های علمی و پژوهشی در این راستا را هدف خود قرار داده است

شکوه زن لیلا کوه؛ دستی بر خمیر، پایی در شالیزار-دیدنیهای گیلان/لنگرود


از باغهای چای،  عطر نان خُلفه  می آید

لیلا کوه تا یک دهه پیش طبیعت بکری داشت؛ آشنای کوهنوردان و محلی هایی که باغات چایشان در سینه کش کوه بود. چند کارخانه چای که  در مسیر راه فرسوده شده اند و برخی دیگر هنوز ماشین های چای خشک کنیشان گرما دارد.

چند سالی است مسیر لیلاکوه تا ملاط و پرشکوه منطقه توریستی و تفریحی شده است. روزگاری  تنها ماشین های سنگین دیزلی دوره پهلوی -که در منطقه معروف به ییلاق 11 می باشد-  به روستاهای بالای کوه می رفتند تا چای های چیده شده را به کارخانه بیاورند. اما حالا گردشگران می توانند دل جنگل را شکافته و تا بالاترین نقطه کوه و کم جمعیت ترین روستاهای تولید کننده چای هم بروند.

 برای رفتن به این منطقه باید مسیر دانشگاه پیام نور لنگرود ( فرمانداری سابق) را به سمت جنوب یعنی کوه های لیلاکوه  بروی.  ابتدای  مسیر تا پای کوه پر است از قلیانسراهایی که مشتریانش جوانان هستند. از خود روستای لیلاکوه تا  دوازده امامزادگان ملاط دود هیزم با عطر نان خُلفه و بِپختَه لاسِئه نون،  وسوسه ات می کند.

  

سرتا سر مسیر زنان محلی دکه ای ساخته اند از چوب. تشت خمیری و تخته و وردنه ای کنار دستشان و سفالی بر آتش، نان محلی می پزند؛ به چه سرعت و  چه مهارتی.

  غالب این زنان که سختی معاش، خوب پخته شان کرده، بجای شِکوه از برگ چایی که  هر سال در انبارها پوسیده می شود، راهی از باغات چای متروکشان، روزی دیگری جسته اند؛ پخت نان های سنتی گیلان برای مسافران.

صدیقه شهریاری68 سال دارد، با اینکه عصر پنجشنبه است اما دخلش هنوز خالی است. به آتش زیر سفال خیره شده  و خاطرات جوانیش را مرور می کند. زمانی که باغهای چای هنوز رونق داشت. آفتاب نزده بالای کوه بود میان چای های نورسته. اما با گیس سفیدش و با 8 اولادی که بزرگ کرده، دود هیزم سوی چشمانش را می برد.

4سال است دکه ی نانوایش را اول لیلاکوه بنا کرده است، دوربین عکاسی را که می بیند، می گوید: بیَه جرُ . بیَه تازه نون تَرَ هَدَم. اَمی پیرَ بُیم. یه روز تی مُثُون چی جوان بُیم.

فارسی بلد نیست و با لهجه ی کوه نشینان شرق گیلان تعارف به نشستن می کند  تا نان روی سفالش بپزد.

دم غروب است و  آقای وحدتی همسر صدیقه، به دکه می آید . با دستانی کشیده و  استخوانی لامپ کم مصرفی را آورده تا روشنایی دکه را تامین کند.

فاطمه زمانی سرزنده تر از بقیه می نماید، 40 سال دارد. مادرش گیلک و پدرش از اهالی سراب اردبیل. نان پختن را از همسایه ها آموخته و یکسال است برای مسافران نان خلفه می پزد. می گوید: قبلا دکه ی نانوایی ام پایین دست جاده بود. قبل از عید نوروز راهداری دکه ام را خراب کرد. اینجا را که می  بینی، شکر خدا صاحب  زمین اجازه داده بساط روزی ام را دوباره پهن کنم.

وی می افزاید: مواد تهیه نان خلفه این روزها گران شده، خیلی نمی توان روی درآمدش حساب کرد اما من عقیده دارم نان پختن برکت به زندگی آدم می دهد. یک جورایی ثواب دارد. عصر پنجشنبه و جمعه و روزهای تعطیل، مشتریهای ما زیاد می شوند. دو تا نان خلفه می فروشیم: 1500 تومان. اگر زیادتر بخواهند 500 تومانی حساب می کنیم.

دو تا بلوک سیمانی اجاقش شده و ظرف سفالی تنورش. در زبان محلی به آن تُوئَه می گویند. سفال را برعکس روی اجاق می گذارند و مانند نان ساجی کردها، خمیر پهن شده را روی آن قرار می دهند تا بپزد. هیزم زیر سفال دود می کند و گرمای آن تخم مرغهای  کنار اجاق را گرم نگه می دارد.

ماشینی پای دکه ترمز می کند. 4جوان پیاده می شوند و با احوال پرسی گرم فاطمه می فهمم مشتری ثابت است. دوستانش را از تهران آورده تا نان محلی و تخم مرغ گرم بخورند.

زلیخا پورنقدی از عید برای خودش دکه ای مستقل برپا کرده است . او می گوید: قبلا پیش نانوای دیگری دستیار بودم. مسافر که بیاید، درآمدمان بد نیست. اما آرد گندم، آرد برنج و کدو حلوایی برایمان گران تمام می شود.  روزهای جمعه کتری چایش را هم تیار می کند.

دکه ی دیگر بانوی نانوایی است جوانتر و دختر 7ساله اش، ور دستش . دوست ندارد شوهرش عکس و نامش را در روزنامه ببیند. او علاوه بر نان خلفه، نان گردویی هم می پزد. کنار دستش شیشه ی بزرگی است پر از مخلوط گرودی ساییده، شکر، هل، دارچین و میخک و وانیل. بسته به درخواست مشتری دو تا خمیر خلفه را پهن کرده و لای آن را با این مواد پر می کند و روی سفال می پزد؛ ابتکار و خلاقیت.

 سهیلا پور کاظمی 7سال است نان خلفه می پزد. او هم ناراحت است که چرا اداره راه دکه های نانوایی را خراب می کند  و نگران است سر و کله شهرداری هم پیدا شود!

نانِ درحال پختش روی سفال خوب باد کرده و معلوم است خمیرش ورز خورده و جا افتاده است.  وردنه زدنش نیز  با مهارت است اگر خمیر نان کوچکترین سوراخی بردارد، دیگر نان پف نمی کند.

سهیلا می گوید: « از قدیم اَمی ماران چاکودِن میَم یاد بیتیم. ایته لاکو دارم، قزوین شوهر بُدَه . یه ریکه داره شیطان. هیچ وقتم نَتانه میجه دَس برسانه»

علاوه بر نان خلفه نان برنجی هم می فروشند. همان نان لاکوی غرب گیلان که در شرق گیلان به آن بپخته لاسئه نون  می گویند و خرفه را نان کشتا . هرچند که در شیوه پخت و مواد اولیه اندک تفاوتهایی وجود دارد اما معمولا مزه اش مشابه است.  پختن بپخته لاسئه نون  بسیار سخت  و زمان بر است بنابراین مجبورند از قبل در خانه تهیه کرده و موقع فروش به اینجا بیاورند. ترکیب این نان تماما آرد برنج است که خمیرش را یک بار در آبجوش پخته اند. پخت این نان همزمان تلاش چند نفر را می طلبد که به سرعت و مهارت خمیر پخته شده در آبجوش را باز کرده و ورز  دهند. نان برنجی دیگری هم در این محدوده پخته می شود که رنگ آن به سرخی می زند و به دو شیوه خشک و تر عرضه می شود. این نان مخصوص تالش محله روستایی نزدیک دیزبن است اما برخی که از تالش محله در لیلاکوه سکنی گزیده اند؛ پخت این نان را هم به محلی ها آموخته اند.

نان خلفه  ترکیب آرد برنج، آرد گندم، پوره ی کدوی تنبل پخته شده و پودر تخم شنبلیله است که در زبان محلی به آن خُرفه یا خُلفه می گویند. این نان بیش از بقیه پخته و عرضه می گردد.

پورکاظمی، دکه ی روبرو را نشان می دهد و می گوید: « بُشُو اونَ وَرجا. از هَمَّه قدیمی تر اونِه. میم اول اونه وَرجا کارکُودم.»

هاجر پورنقی، صبح سر بیجارش بوده و قبل از آمدن به دکه ی نانوایش به باغ سبزیجات و باقلایش رسیدگی کرده  و حالا که آفتاب به سرخی نشسته است، نان خرفه می پزد. چهره اش از هرم هیزم و آفتاب داغی که بر بیجار می تابد، سرخ شده است. 9سال پیش تجربه ی مادریش را به کار گرفت ، آستینها را بلا زد تا کمک خرج خانواده ی 5نفره باشد.

آنگونه که خود می گوید، در ابتدا فقط او در این راسته نان می پخت. چند ماهی به اتفاق زن دیگری در اول جاده لیلا کوه می نشسته و بعد نزدیک روستای آبچالکی آمده و برای خودش دکه ای مستقل علم کرده است. استواری او موجب می شود بقیه زنان محلی نیز دست به کار شوند و هم اینک بیش از 30 دکه از ابتدای لیلا کوه تا ملاط نان می پزند.

بخیل نیست و نمی گوید: این روزها دست روی دست زیاد شده و معتقد است هر چه تعداد نانوا بیشتر، برکت هم بیشتر. او از همه قدیمی تر است و مشتری های ثابت دارد بعضی اوقات از رشت و آستانه و لاهیجان هم سفارش نان  دارد . قبلا شاگرد هم داشته  است اما حالا تنها روزهای جمعه یکی از زنهای روستا به کمکش می آید، هم سبزیجات محلی اش را می فروشد و هم در پخت نان کمکش می کند.

یکی از پسرهایش به تازگی از سربازی آمده و بیکار است و آن یکی هم نامزد دارد. و دخترش که نوجوان است.

از شغل شوهرش می پرسم، وردنه را بلند کرده و بالای کوه را نشان می دهد و می گوید: کارگر روزمزد تله کابین است.

چند سالی است در روستای اسماعیل آباد، بعد از روستای آبچالکی، تله کابین می سازند. سورتمه ریلی راه افتاده و گردشگران تا بالای کوه برای تفریح می روند. چیزی شبیه سورتمه ریلی جنگلهای سیاه داران تالش.

هاجر پور نقی می گوید: فصل برداشتِ کدو، 400 تا 500 هزار تومان کدو می خریم و از تالار آویزان می کنیم. آرد برنج را هم خودمان تهیه می کنیم. اما آرد گندم برایمان گران تمام می شود.

دو تا نان خلفه و نان برنجی برداشته و لای کاغذ می پیچد و بدستم می دهد. کیف پولم را که می بیند، ناراحت شده و می گوید: من مگر اموات ندارم، شب جمعه است برایشان فاتحه بخوان.

زن روستایی نجیب است و پرکار و تفریحش کاری جدید از لونی دیگر. در اکثر این دکه های نانوایی، انواع ترشی های محلی، مربای بهار نارنج و بالنگ، رب انار و آلوچه، سبزی دلار، آب نارنج و آبغوره هم به فروش می رسد که حاصل تلاش همین زنان محلی است.

همسران اکثر این زنان کارگران روزمزدند. فصل کار عمله و بنا و کارگر باغ و  بیجارند. اما چرخ زندگی باید تمام سال بچرخد. زمستان ها هم که از لیلاکوه رد می شوی، باز هم همین زنان را پای تنور و سفالشان می بینی اما مشتری هایشان کمترند.

زن روستایی نجیب است و پرکار، قانع است و باشکوه  و همدوش مرد خود در تلاش معاش.  بیشتر این زنها اول بهار و فصل نشای برنج پای در گل و لای شالیزار دارند و یا در باغات چای، برگ سبز بهاره می چینند. اما بسیاری از چایکاران باغهای خود را رها کرده اند، سالهای اخیر کمتر برگ سبزشان خریدار دارد و یا پولش به سال نو وعده داده می شود! چاره ای نیست باید دست دیگری برآورد و نان  زندگی را بر روی سفال پخت.

فصل بهار لیلاکوه بسیار زیبا و دیدنی است و عطر نان خلفه و نان برنجی لابه لای درختچه های چای می پیچد. از لیلاکوه که پایین می روی، مردان پای قلیانسراها توجهت را جلب می کند و می گویی کاش به جای دود قلیان، همین همه ی مسیر  چرخ  معاش محلی ها در جریان بود.

 



نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.