یکی از مناطق دیدنی اردبیل، شورابیل است. دریاچه ای که تغییرات زیادی کرده است. این منطقه با ساخت و سازهای زیاد در اطراف آن و همینطور اضافه کردن آب شیرین به دریاچه دیگر ماهیت خود را از دست داده است حتی ماهیت درمانی گذشته را. دریاچه شورابیل در تحولات زمین شناسی زودتر از دریاچه ارومیه بوجود آمده است.
تصاویری که می بینید مربوط به شورابیل امروزی است شورابیلی که به شدت تغییر ماهیت داده اما می توان شورابیل گذشته را حس کرد وقتی کنار شورابیل قدم می زنی می توانی توصیفات کتاب سمفونی مردگان را در ذهن خود مرور کنی.
می توان شورابیل گذشته را حس کرد وقتی کنار شورابیل قدم می زنی می توانی توصیفات کتاب سمفونی مردگان را در ذهن خود مرور کنی.
تصور کنی همره خانواده اورخانی لجن های دریاچه را به تن خود می مالی و در کنار آفتاب دراز می کشی تا خشک شود و بعد مانند اورخان به یکباره به دریاچه می پری. می توانی خود را کودکی فرض کنی همچون آیدین و اورهان که موقع قایق سواری ، قایقت یکمرتبه در آب واژگون می شود و تو دست به نی زارهای مرداب می بری تا خود را نجات دهی.
می توانی دم غروب همچون اورهان و آیدین در آب شنا کنی، «شورابیلی که نه جانوری دارد و نه حشره ای و هر چیز اضافه را پس می زند» و « و آب شور و تلخ بود و ما مرتب روی آب تف می کردیم» و تنگ غروب همچون آیدین آرزو کنی که روزی پرنده صلح در ساحل این آب شور و تلخ بنشیند.
و از همه مهمتر می توانی از کاروانسرای آجیل فروشی در خیابان شیخ صفی الدین که متعلق به اورخان است و حالا با حیله به اورهان به ارث رسیده ؛ مشتی تخمه آفتابگردان بخری، بر روی تخته سنگهای کنار شورابیل بنشینی و غروب آفتاب را تماشا کنی.
"سمفونی مردگان" رمان بسیار جذاب عباس معروفی است، حکایت شوربختی مردمانی که مرگی مدام را به دوش میکشند و در جنون ادامه مییابند، با خواندن این رمان از خود خواهی پرسید:
کدام یک از ما آیدینی پیش رو نداشته است، روح هنرمند و اندیشمندی که اورهان به او مغز چلچله داد و دیوانه اش کرد، کدام یک از ما فکر و اندیشه مان را به کسوت سوجی دیوانه نکردهایم، به قتلگاهش نبردهایم! و در پایان در ذهن خود به دنبال آن روح هنرمند در گشته ایم و صد البته که پیدایش نکرده ایم.
"سمفونی مردگان" داستان زندگی خانواده اورخانی است. پدر، جابر اورخانی، یک تاجر موفق و سرشناس در کاروانسرای آجیل فروشهاست که با همسر و چهار فرزندش در اردبیل زندگی میکند. سه پسر دارد که تلاش دارد همانند خود چرتکه انداز شوند البته یک پسرش از ابتدا سوجی است و عقل درست و حسابی ندارد و یک دختر به نام آیدا که حضور کمرنگی در رمان دارد و به قول معروفی در مطبخ نمور خانه نم می کشید و دم نمی زد و سر آخر رفتارهای متشرعانه و متعصبانه اورخانی او را به ازدواجی می کشاند تا از روماتیسمی که در مطبخ نمور یافته فرار کند اما ... درمانش آتشی است که در پی یک زندگی ناموفق به جانش زبانه می کشد و آیدین ، همتای آیدا، پس از این واقعه به شدت در خود فرو می رود و می شکند.
اورهان همانند پدر است اما آیدین تحصیلکرده و متفکر اصلا به دنبال مال نیست و مزدی که از آجیل فروشی بدست می آورد کتاب می خرد؛ « آیدیدن در اتاق کتابش را باز کند و هی بخواندو بخواند. بعضی وقتها خیال می کردم دارد ورق های کتاب را می خورد و آخر کتاب سرش را خورد.» و پدر کتاب ها را به توصیه ایاز می سوزاند. ایاز گفته بود با دو دسته نمی شود بحث کرد؛ باسواد و بی سواد. و باز او می خرد و در تمام این کتاب سوزیها اورهان همراه پدر است. یک بار « باباگوریو» را آتش زده بود و این بار باز در شعله می سوخت.
«(اورهان) من به زیرزمین رفتم. کتاب های روی طاقچه، دفترها، دستخط ها و کتاب های زیر تخت همه را بیرون آوردم. بغل می زدم و کنار حوض آنجا که پدر ایستاده بود... بر زمین می ریختم... پدر جرعه ای نفت پاشید و من کبریت کشیدم چه شعله ای داشت... درست جان کندن یک آدم سگ جان را می مانست.»
تا مادر زنده بود، اورهان از دست نفرین های مادر نمی توانست آیدین را که حالا دیوانه اش کرده، رها کند. مادر التماسش می کرد که باغ زردآلو را که مهریه اش است بفروشد و آیدین را درمان کند اما اورهان به دنبال درمان نیست. و حال که مادر مرده زمزمه برادر کش آزارش می دهد.
اورهان نیز همچون پدر که حالا چند سالی است مرده ، چشم و گوشش به دهان ایاز است: ایاز به می گوید آیدین را پیدا کن و کلکش را بکن. امروز فرداست که این دختر موبور شناسنامه پدرش را بیاورد و ارث و میراث طلب کند.
اورهان به دنبال آیدین دیوانه می گردد نه برای آنکه به خانه اش برگرداند برای آنکه بگوید یک عمر من در آجیل فروشی جان کندم و تو کتاب خواندی. می داند که آیدین دور از شهر به قهوه خانه های شوابیل پناه می برد:
« از
دور شورآبی سبز رنگ را دید و قلبش شروع کرد به زدن، نمی دانست این بار که آیدین را
می بیند چه حالی می شود هیجان این دیدار و درد سرمازدگی پاهاش، ... چند قدم جلوتر
شورزار خاموش را دید که زیر برف مرده بود. صندلی سنگی کنار شورزار هم پوشیده از
برف بود. بی آیدین.»
وقتی اورهان در پی آیدین به قهوهخانه شورآبی میرود، در برف و سرمای بیابان آواره
میشود و از هر سو صدای گرگ میشوند. در واقع گرگ درونی اورهان که با رفتارهایش
اعضای خانواده را به کام مرگ کشانده، از درون او را می خورد و برف و سرمای اطراف
شورابیل، اورهان را به کام نیستی می کشاند و تنهاصدای کلاغ ها شنیده می شود که می
گویند: برف، برف.
همیشه ایاز پاسبان هایی هستند که مشق
خودرایی و خشونت به دیگران می آموزند و همیشه اورخان هایی هستند که گوش بفرمان
ایازها، کتاب ها را وسط حیاط آتش می کشند
تا آیدین ها کمتر بخوانند و همیشه اورهانهایی
هستند که همین کوته نگری ها را باز تولید می کنند.
اما... نکته جالب توجه در این رمان اورهان است که هیچگاه صاحب فرزند نمی شود و مالی که با خشونت و فریب بدست آورده، بر زمین خدا رها می کند.
بالاخره روزی فرا خواهد رسید که اورهانها و اورخانها در برف شورابیل محو شود و تعصب ها و کوته فکری ها بازتولید نشوند و دیگر آیدین ها از ترس جان به زیرزمین کلیسا پناه نبرند و غم و اندوه خود را سالها در غربت و تنهایی بر چوب نتراشند.
تصاویری که می بینید شوابیل در مرداد ماه سال گذشته است
15/10/93
« تا روزی که زنده هستیم، شایسته است بهترین خدمات را برای سرزمین مادریمان انجام دهیم و پس از پایان عمر، این وظیفه برعهده استخوانهایمان است.»
این جمله از آن یک زاده تفرشی است. پروفسور محمود حسابی.
چه بخواهیم و چه نخواهیم، کارهای بزرگ و اساسی و اندیشه های وسیع و همت های بلند چنان اثری از خود به جای می گذارند که قرنها پس از حیات آن فرد تاثیر خود را به جای می گذارد، چه از او تجلیل کنیم یا نه و چه قدر تلاش های علمی اش را بدانیم یا نه، مشتی خاک و یک مزار در تفرش ما را به سمت خود می کشاند.
ادامه مطلب ...
یکی بود، یکی نبود. در یک روستای کوچکی، زن و مردی بودند که بچه دار نمی شدند، سالها گذشت و خداوند در میانسالی پسری به آنها عطا کرد. این زن و مرد از بس این بچه را دوست داشتند؛ همه چیز برایش فرآهم می کردند و او به قدری لوس و نازپرورده شده بود که در نوجوانی هم هیچ کاری را به تنهایی انجام نمی داد و پدر و مادرش همه کارها را برایش انجام می دادند.
ادامه مطلب ...
یکی بود، یکی نبود پسر تنبلی بود که در دهکده ای با مادرش زندگی می کرد این پسر خیلی تنبل و بیکار و بی عار بود همیشه در رختخواب می خوابید . مادرش هر چقدر نصیحتش می کرد فایده ای نداشت حتی از تخت پایین نمی آمد تا غذا بخورد مادر بیچاره اش غذا را کنار تختش می برد، مادرش دیگر از دست او به ستوه امده بودف فکر کرد و نقشه ای کشید تا پسر تنبل را ادب کند.
ادامه مطلب ...
تاجری بود که در شهری دکان داشت این تاجر با اینکه انبارهای پر از روغن و برنج و چیزهای دیگر داشت ولی خیلی خسیس بود این مرد با دختر یک خانواده ازدواج کرد صبح که به دکان می رفت یک تکه نان خشک و ظرف آبی برای همسرش می گذاشت تا شب که بر می گشت و همه در اتاق ها و صندوق ها را قفل می کرد زن بیچاره از گرسنگی ضعیف و بیمار شد دریغ از دکتر و دوایی تا اینکه زن مرد و مرد به خواستگاری دختر دوم خانواده امد، باز همین شیوه ادامه داشت تا دختر دوم هم از گرسنگی و بیماری نتوانست دوام بیاورد و مرد.
مرد خسیس به خواستگاری دختر سوم آمد ... ادامه مطلب ...