گنجشکی با مادرش زندگی می کرد. روزی از روزها مادر به گنجشک دستور داد: پسرم برو قدری هیزم برایم بیاور تا نان بپزم گنجشک با مادر شرط کرد که تو برایم یک کلوچه بپز. مادر قبول کرد ، گنجشک به صحرا رفت تا هیزم جمع کند مادر هم شروع کردن به آماده کردن خمیر نان و یک کلوچه هم برای پسرش درست کرد.
درویشی در خانه را زد و کمک خواست مادر نان برای درویش آورد قبول نکرد درویش گفت: من فقط کلوچه گنجشک را می خواهم، مادر چاره ای ندید و کلوچه را به درویش داد ادامه مطلب ...
روزی روزگاری بود، مرد دهقانی بود به نام عبدولک . یک روز زمین هایش را شخم می زد تا بذر بپاشد، ناگهان دید گرگی در گوشه ای نشسته و با تیخ بدنش را می تراشد، گفت: می روم و به دیگران می گویم چه کار می کردی. گرگ گفت: تو سر مرا فاش نکن من هر روز که گوسفند شکار کردم، دمبه اش را به تو می دهم . عبدولک قبول کرد.
عصر به خانه برگشت، کرسی داشتند، شام خوردند دیدند از باجه سقف اتاق یک دمبه روی کرسی افتاد عبدولک با خوشحال دمبه گوسفند را برداشت و به زنش داد و گفت: از این دمبه روغن درست کن و حلوا بپز تا من فردا به صحرا ببرم. زنش گفت: تا نگویی از کجا آورده ای درست نمی کنم.
ادامه مطلب ...خاطرات بچگی ام با جنگ گره خورده است، بیشتر شبها به خاطر اعلام وضعیت خطر برق نداشتیم. دلخوشی ما قصه هایی بود که مادرم شبها برایمان تعریف می کرد. ما هفت بچه قد و نیم قد بودیم که مادرم قصه هایی را که از بچگی از مادربزرگش یاد گرفته بود؛ برایمان تعریف می کرد. همه داستان ها یادم رفته بود، اما مادرم که ما به او نه نه می گوییم، در آستانه 70 سالگی هنوز همان داستان ها را با آب و تاب برای نوه هایش تعریف می کند.
آبان سال 1392 با ماشین خودمان به مشهد رفتیم و مادرم در تمام راه برای آنکه دختر شش ساله مرا در ماشین آرام نگه دارد؛ تمام این داستان ها را برایش تعریف کرد اما یک تفاوت اساسی وجود داشت داستان ها به زبان فارسی باز خوانی می شد. اما من این داستان ها و افسانه های شیرین را به گویش حصاری که به زبان و گویش تاتی نزدیک است، شنیده بودم. این اختلاف موجب شد تا این افسانه های محلی را به زبان محلی خودمان که رو به نابودی است، بنویسم تا هم داستان های مادرم زنده بماند و هم در حوزه زبان و گویش محلی کاری کرده باشم.
برای آنکه فارسی زبانان هم بی بهره نمانند، قصه ها به هر دو زبان فارسی و تاتی می آید.
ادامه مطلب ...
آرزوی باسواد شدن نفس و آناهیتا را آب برد
نفس و آناهیتا دو دختری که تصاویرشان را می بینید، آرزو دارند به مدرسه بروند اما کار هر روزه شان آبکشی برای محله است.
این دو دختر هر روز چندین کیلومتر مسیر روستا تا چشمه را با الاغ و مشک هایشان طی می کنند تا آب مورد نیاز خانواده را تامین کنند.
تصاویر زیر در ساعت:14 روز چهارشنبه 9/2/94 تهیه شده است. در مسیر برگشت از روانسر (استان کرمانشاه) بودیم که در کناره جاده این دو دختر را همراه الاغ هایشان دیدیم. دمی درنگ، ترمز ماشین و ترس دختران کرد از بیگانه هایی که زبانشان را هم نمی دانستند. من هم کردی بلد نبودم و با لبخند، دوربین عکاسی را به آنها نشان دادم تا نگران نباشند. چند عکس که گرفتیم، از من خواستند عکس هایشان را به آنها نشان بدهیم. خوشحال شدند و با کردی حرفهایی زدند که البته نفهمیدم.
نفس که دختر کوچکتر بود، کمی فارسی می دانست، می گفت: بدبختیم، آب لوله کشی نداریم و باید هر روز برای روستا آب ببریم. می گفتند: مدرسه نرفته ایم و دلمان می خواهد باسواد شویم. نام روستایشان را هم بردند اما آنقدر لهجه کردیشان غلیظ بود که متوجه نشدم. دو طرف جاده را نگاه کردم، تا دور دستها. اما هیچ خانه یا چادر عشایری هم ندیدم. پشت تپه ها را با دست نشان داد و گفت؛ آنجاست. معلوم نبود تا چند کیلومتر دیگر هم باید از تپه ها بالا بروند تا به محله شان برسند.
آفتاب داغ ظهر صورت لطیف دختران کرد را چغر کرده بود و لبهایشان از خشکی تناس بسته و خشکیده بود. موهای مشکی و پرپشتشان برق می زد و با چشمان درشت و سیاه به ما لبخند می زدند.
آناهیتا -که بزرگتر بود- شرمو و خجالتی می نمود، و لبخندش را هم زیر روسری پنهان می کرد. موقع خداحافظی، جعبه ای شیرینی میهمانشان کردیم و تا رفتنشان به آن سوی اتوبان برایشان دست تکان دادیم. 1کیلومتر بعد از دورشدنمان با ماشین، تابلوی روستای جانجان کنار جاده خودنمایی می کرد.
در هر شهری یک یا چند محصول خوراکی طرفداران زیادی دارد و توسط دوره گردها عرضه می شود. مثلا در شهرهای شمالی باقلا پخته و خام محلی طرفدار دارد. در بسیاری از شهرها، ذرت کباب شده عرضه می شود. اما اولین بار بود که می دیدم در کرمانشاه، بلال آب پز شده طرفدار دارد. در بافت مرکزی شهر فروشندگان دوره گرد این محصول بسیار زیاد است و خرداران زیادی هم دارد.
همانطور که در تصویر می بینید، این فروشنده زحمت کش، پیک نیکی را زیر فرغونی تعبیه کرده و بر روی آن یک دیگ فلزی بزرگ نهاده است. داخل دیگ آب نمک فراوان قرار دارد و بلال های پوست کنده داخل دیگ در حال آب پز شدن هستند.