گلستان اندیشه ایرانی

این وبلاگ معرفی ایران و یادداشت های علمی و پژوهشی در این راستا را هدف خود قرار داده است

گلستان اندیشه ایرانی

این وبلاگ معرفی ایران و یادداشت های علمی و پژوهشی در این راستا را هدف خود قرار داده است

پدر کم عقل و دختر زیرک –قصه های نه نه احترام


روزی روزگاری در زمانهای قدیم مردی در روستایی زندگی می کرد ولی عقل درستی نداشت این مرد 3 دختر داشت، همسرش مریض بود پس از مدتی زن مرد و پس از چهل روز مرد دختر هایش را صدا کرد و گفت: مادرتان وصیت کرده که بعد از مرگم صندوقم را بازکنید و کفش هایی داخل آن را بردارید، به پای هرکس که بود او را به زنی بگیر.

دخترها در صندوق را باز کردند و کفش ها را به پدر دادند مرد کفش ها را داخل کیسه ای گذاشت و براه افتاد از صبح تا عصر گشت، گشت و گشت ولی کسی پایش اندازه کفش نمی شد، شب نا امید به خانه برگشت کیسه را به گوشه ای انداخت، دخترها که ناراحتی پدر را دیدند، ماجرا را به دختر سوم که زیرک گفتند، از کنجکاوی آهسته کفش ها را برداشت و پایش کرد، کفش ها اندازه اش بود. پدر که دید کفش ها اندازه دختر خودش است گفت: مادرت وصیت کرده و تو باید زن من بشوی.

  ادامه مطلب ...

قصه دو خواهر- قصه های نه نه احترام


در دهکده ای دو خواهر زندگی می کردند، خانه انها از همدیگر فاصله زیادی داشت. خواهر بزرگتر وضع مالی خوبی داشت ولی بدجنس بود، خواهر کوچکتر فقیر و بی چیز بود ولی ایمان محکمی  به خداوند یکتا داشت. همسرش خارکن بود، به صحرا می رفت بوته های خار می کند و می فروخت و امرار معاش می کرد.

خواهر بزرگ یک دختر داشت، خواهر کوچکتر حامله بود. روزی خواهر کوچکتر به دیدن خواهر بزرگتر رفت، دید خواهرش نان می پزد، تا چشمش به خواهر افتاد فورا به دخترش گفت: نان را ببر پنهان کن.

  ادامه مطلب ...

داستان خیر و شر- قصه های نه نه احترام


در روستایی دو رفیق به نام های خیر و شر زندگی می کردند. آنها که در روستا نمی توانستند معاش خود را بدست آورند باهم عهد کردند که به شهر بروند مقداری غذا و توشه با خود برداشتند و به راه افتادند، پس از ساعت ها راه رفتن، خسته و گرسنه شدند ، استراحت کردند و خواستند غذا بخورند. رفیق حیله گر که شر بود، گفت: دوست من اول بیا غذای تو را بخوریم بعدا فدا غذای مرا بخوریم.

  ادامه مطلب ...

ملک جمشید، ملک محمد، ملک خورشید- قصه های نه نه احترام

 روزی روزگاری، حاکمی در شهری زندگی می کرد. او سه پسر به نامهای ملک جمشید، ملک خورشید و ملک محمد داشت. پسرها مادر نداشتند و یک نامادری بدجنس و حسود داشتند. پدر پسر کوچکتر، یعنی ملک محمد را خیلی دوست داشت. او بسیار باهوش و زرنگ بود. نامادری خیلی به او حسودی می کرد. به همین دلیل نقشه ای کشید تا پسر را از بین ببرد، این پسر اسب سفیدی داشت که خیلی دوستش داشت، ادامه مطلب ...

قصه خانم گوگال -قصه های نه نه احترام


روزی روزگاری یک گوگال که از تنهایی به تنگ آمده بود، لباس هایش را عوض کرد، کفش نو پوشید، راه افتاد و رفت. توی راه به یک چوپان رسید، سلام کرد، چوپان گفت: تسن گوگال کجا می ری؟

گفت: بی تربیت به من بگو خانم گوگال، چادر به دست، حنا به پا کجا می ری؟ چوپان گفت: خانم گوگال کجا می ری؟ گفت: می روم شو کنم، شوهر کنم، از تنهاییم بدر کنم. گفت: به من شوهر کن. گفت: اگر زنت بشوم دعوامون بشه مرا با چی می زنی؟ چوپان گفت: با این چوب دستی ام تو را می زنم.

  ادامه مطلب ...